بسپار دل,جز او امانت دار تر نیست
وقتی امین مکه میداند اَمینش
در کودکی در نوجوانی در جوانی
باشد تمام عمر پیغمبر رهینش
دست سقایت داشت آن سرچشمه ی نور
با نهر هایی از یثار و از یمینش
هر قدر مینوشاند,میجوشید از نو
دریا تراوش داشت از ظرف گِلینش
از پشتِ ابر رحمتی چون او برآمد
ماهی که میخوانند امیرالمؤمنینش
ماهی که هرچه پَرده های غیب پس رفت
چیزی نمیگردید اضافه بر یقینش
یا لَلعجب از شأن او می پروراند
دست خدا را در میان آستینش
رمز سعادت را مکرر ذکر میکرد
نام محمد بود حرف واپسینش
عقلم به کنهِ آن بلندا قد ندادست
میخوانمش اگر امروز کوتاه اینش