استدلال و استشهاد مامون خليفه عباسى است در حضور چهل تن از علمآء و فقهآء، و ارباب مناظره و علم كلام، و صاحبان مطالعه و فهم و درايت، به حديث غدير خم.
اين احتجاج را ابن عبد ربه اندلسى در «عقد الفريد» در باب فضائل على بن ابي طالب امير المؤمنين عليه السلام آورده است و چون تمام بيانات مامون در اين مجلس حاوى اهميت است، ما تمام گفتارها و سخنان او را در اين محفل و كيفيت تشكيل آن را بدون تغيير در اينجا ذكر مى كنيم:
اسحق بن ابراهيم بن اسماعيل بن حماد بن زيد مىگويد:
يحيى بن اكثم كه در آن عصر قاضى القضاة حكومت مامون در اقطار عالم اسلام بود، به نزد من و به نزد جمعى از اصحاب من فرستاد، و پيغام داد تا همگى به نزد او رفتيم، و گفت كه امير المؤمنين (مامون) به من امر كرده است كه در طلوع فجر فردا چهل نفر مردى كه همه فقيه باشند، و آنچه به آنها گفته می شود بفهمند، و قادر بر جواب باشند، با خود حاضر كنم، شما كسانى را كه مىدانيد براى امير المؤمنين صلاحيت دارند نام ببريد!
ما عده ای را نام برديم، و او خودش هم عده ای را نام برد، تا نصاب عددى را كه مىخواست كامل شد، و نامه ای آنان را نوشت، و امر كرد تا در سحرگاه آماده باشند.
و فرستاد در پى كسانى كه حاضر نبودند، و آنان را به آمادگى براى سحر امر كرد و ما همگى قبل از طلوع فجر، به نزد يحيى بن اكثم رفتيم، و ديديم او را لباس خود را پوشيده، و نشسته و انتظار ما را دارد.
او سوار شد، و ما هم با او سوار شديم تا به در منزل مامون رسيديم كه خادمى در آنجا ايستاده بود، و چون نظرش به ما افتاد، گفت: اى ابا محمد (يحيى بن اكثم) اميرالمؤمنين منتظر توست!
ما را وارد كرد، و امر كرد كه نماز صبح را بخوانيم، و ما شروع در نماز كرديم، و هنوز نماز را به پايان نرسانيده بوديم كه فرستاده مامون آمد و گفت: وارد شويد!
وارد شديم و ديديم كه امير المؤمنين (مأمون) بر روى فراش خواب خود نشسته و بر خود لباس سياه و طيلسان و طويله [1] و عمامه اش را پوشيده است.
ما جميعا ايستاديم و سلام كرديم، او جواب سلام ما را داد، و ما را امر به نشستن كرد، و چون مجلس مستقر شد، از فراش خود پائين آمد، و عمامه و طيلسان خود را درآورد، و كلاه قلنسوه را از سرش برداشت و سپس رو به ما كرد و گفت: اين كارى را ديديد كه من كردم، براى آن بود كه شما همينطور بكنيد!
و اما كفش را كه از پا در نياوردم، علت دارد.هر كس از شما علتش را مىداند كه مىداند، و هر كس كه نمىداند، من به او مىگويم.
پاى خود را دراز كرد، و گفت: كلاهه ای قلنسوه را از سر برداريد، و كفشها را بكنيد، و طيلسان ها را از تن بيرون آوريد!
اسحق مىگويد: ما در انجام اين امر درنگ كرديم.
يحيى به ما گفت: فرمان اميرالمؤمنين را بجاى آوريد! فلهذا ما از آنجا دور شديم، و كفشها و طيلسانها و كلاهه ای قلنسوه را برداشتيم و آمديم.
چون نشست انجام گرفت، مامون به ما گفت: اى جماعتى كه براى مناظره و بحث آمدهايد، هر كدام از شما كه در خود احساس خبثين (بول و غائط) می کند از وجود خويش حظى نمىبرد، و نمىفهمد چه مىگويد! هر كدام از شما مىخواهد به خلاء برود، آنجاست، و با دستخود اشاره كرد و نشان داد.
و پس از آن مسئله ای را از فقه عنوان كرد، و به يحيى بن اكثم گفت: اى ابا محمد! تو نظر خود را درباره اين مسئله و علتحكم آن بگو، و اين جماعت پس از تو يكى پس از ديگرى به ترتيب تا آخر، جواب را بگويند و علت آن را بيان كنند.
يحيى جواب داد، و پس از او آن كه در پهلوى يحيى بود، و سپس آن كه پهلوى او بود همينطور تا آخر همه جواب دادند و علت را نيز گفتند
مامون سر به پايين انداخته و هيچ سخن نمىگفت. چون سخنى ديگر از كسى شنيده نشد، مامون به يحيى رو كرد و گفت: اى ابا محمد! پاسخ درست گفتى، و ليكن در بيان علتحكم، نادرست گفتى!
پس از جواب يحيى، مامون يكى يكى از گفتار ما را بازگو مىكرد، و بعضى از سخنان ما را تصديق مىكرد، و بعضى را تخطئه مىنمود، و همينطور بيان كرد تا به آخر ما رسيد،
و در گفتار او نيز تخطئه و تصويبى به عمل آورد.
و سپس گفت: من دنبال شما براى اينگونه بحثها نفرستادم، و ليكن دوست دارم كه شما را آگاه كنم و بر شما مكشوف نمايم كه اميرالمؤمنين (مراد خودش است) مىخواهد با شما در مذهبش كه خود بر آن مذهب است، و خداوند را بر آن دين و آئين مىپرستد، مناظره و مباحثه به عمل آورد!
ما گفتيم: امير المؤمنين وفقه الله، آنچه را كه مىخواهد، انجام دهد!
مامون گفت: اميرالمؤمنين، خداوند را بر اين نهج عبادت می کند و بندگى مىنمايد، و بر اين نهج پيمان و تعهد دارد كه:
على بن ابي طالب(علیهما السلام) بهترين خليفه خدا بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهترين و سزاوارترين مردم است، از براى خلافت رسول خدا.
اسحق گفت: من گفتم: اى اميرمؤمنان، در ميان ما كسانى هستند كه آنچه را كه اميرمؤمنان (مامون) درباره على مىگويد، قبول ندارند.و اميرمؤمنان ما را براى بحث و مناظره طلبيده است!
مامون گفت: اى اسحق! اختيار با توست! اگر بخواهى سؤال كنى سؤال كن، و اگر بخواهى من از تو سؤال كنم!
اسحق مىگويد: من فرصت را مغتنم شمردم، و با اين پيشنهاد خود مامون بر اختيار در سبقت، گفتم: من از تو مىپرسم اى اميرمؤمنان!
مامون گفت: بپرس!
من گفتم: از كدام دليل و مدرك اميرمؤمنان مىگويد: على بن ابي طالب (علیهما السلام) افضل مردم استبعد از رسول خدا، و احق و سزاوارترين آنهاست به خلافت پس از رسول خدا!؟
احتجاج مأمون به اينكه علي عليه السّلام أفضل افراد امّت است
مامون گفت: اى اسحق! تو به من بگو ميزان فضيلت چيست تا بر آن اساس و معيار گفته شود: فلان كس افضل از فلان كس است؟
من گفتم: با اعمال نيك و صالح!
گفت: راست گفتى! و بنابراين بگو: اگر كسى در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر ديگرى فضيلت دارد، و افضل از او به شمار مى آيد، و پس از رسول خدا آن شخص غير افضل كارهائى را انجام دهد كه از اعمالى كه آن شخص افضل در زمان رسول خدا انجام داده است، بهتر و چشمگيرتر باشد آيا آن را هم مىتوان در رديف شخص افضل در زمان رسول الله، به حساب آورد؟ ! [2]
اسحق مىگويد: من قدرى سر به پائين انداخته تامل كردم.
مامون گفت: اى اسحق! نگو: آرى، مىتوان به حساب آورد! زيرا اگر بگوئى: آرى، من در همين زمان خودمان افرادى را به تو نشان بدهم كه جهادشان و حجشان و روزهشان و نمازشان و صدقهشان، بيشتر از آن افضلِ در زمان رسول خدا بوده است.[3]
اسحق مىگويد: گفتم: كلام تو درست است اى اميرمؤمنان! شخص مفضول در زمان رسول خدا هيچگاه به پايه افضل نخواهد رسيد!
مامون گفت: اى اسحق! تو نگاه كن به فضائل على بن ابي طالب (علیهما السلام) كه اصحاب خودت از طريق خود براى تو روايت كردهاند، آنانكه تو دين خود را از ايشان گرفته ای! و آنان را قدوه و پيشواى علمى و فقهى خود قرار داده ای! و پس از آن، آن فضائل را قياس كن با آنچه ايشان از فضايل ابو بكر براى تو آوردهاند، اگر ديدى فضائل ابوبكر شبيه فضايل على است، بگو ابو بكر افضل است از على! نه سوگند به خدا.
و ليكن قياس كن فضايل على را با آنچه از فضايل ابو بكر و عمر مجموعا براى تو روايت كردهاند، اگر ديدى مجموع فضايل آن دو نفر، به اندازه فضايل على به تنهائى است، بگو آن دو نفر افضل هستند از على! نه سوگند به خدا!
و ليكن قياس كن فضائل على (علیه السلام) را با مجموع فضايل ابوبكر و عمر و عثمان، و اگر يافتى كه فضايل آنها جميعا به قدر فضايل على به تنهائى است، بگو: آن سه تن افضل از على (علیه السلام) هستند! نه سوگند به خدا!
و ليكن قياس كن فضايل على (علیه السلام) را با مجموع فضايل آن ده نفرى كه رسول خدا براى آنان شهادت به بهشت داده است، و اگر يافتى كه فضايل همه آنها شبيه به فضايل على است، بگو آنان افضل از على هستند.
پس از آن مامون گفت: اى اسحق، در روزي كه خداوند پيغمبرش را مبعوث می کند، چه اعمالى افضل اعمال محسوب می شود؟ !
من گفتم: اخلاص در شهادت!
مامون گفت: آيا سبقت در اسلام افضل اعمال نيست؟ !
گفتم: آرى!
مامون گفت: بخوان اين مطلب را در كتاب خداى تعالى كه مىگويد:
و السابقون السابقون اولئك المقربون [4]
و پيشگيرندگان پيشىگيرندگان، ايشانند مقرب در دربار پروردگار)
منظور و مراد خدا از سبقت گيرندگان در اين آيه، كسانى هستند كه در اسلام آوردن سبقت گرفتهاند.
آيا تو سراغ دارى كه يك نفر در آوردن اسلام، از على بن ابي طالب سبقت گرفته باشد؟ !
اسحق مىگويد: من گفتم: اى امير مؤمنان! على (علیه السلام) در وقتى كه ايمان آورد سنش كم بود، و قلم حكم و تكليف بر او جارى نشده بود، و ابو بكر كه اسلام آورد، مرد بالغ و كاملى بود، و حكم و تكليف بر او جائز بود!
مامون گفت: تو به من بگو كداميك اول اسلام آوردهاند، و پس از آن من با تو در حداثتسن و كمال سن مناظره و بحث كنم!
من گفتم: على بر اين كيفيت قبل از ابو بكر ايمان آورد.
مامون گفت: آرى! اينك بگو كه اسلام على در هنگامى كه اسلام آورد، به دعوت رسول خدا بود كه او را به اسلام فراخواند، و يا آنكه به الهام خداوند بدون دعوت رسول خدا بوده است؟
اسحق مىگويد: من قدرى تامل كردم كه مامون به من گفت: اى اسحق: نگو به الهام از جانب خدا بوده است، كه در اين فرض او را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله مقدم داشته ای! زيرا رسول خدا اسلام را نمىشناخت تا اينكه جبرائيل از خداوند تعالى براى او آورد.
گفتم: بلى! رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به اسلام فرا خواند!
گفت: اى اسحق! چون رسول خدا او را به اسلام فرا خواند، امر از يكى از دو حال خارج نيست: يا اين خواندن به امر خداوند بوده است، و يا پيغمبر از نزد خود تكلف نموده است.
اسحق مىگويد: باز من تامل كردم!
مامون گفت: به رسول خدا نسبت تكلف مده! او بدون حجتخدائى از خود چيزى نمىآورد، و خداوند مىفرمايد: و ما انا من المتكلفين. [5]
«و من بدون برهان و حجت از جانب خدا چيزى را از نزد خود نمىآورم، و بر خود بطور ساختگى نمىبندم» .
من گفتم: بلى! اى امير مؤمنان، بلكه به امر خداوند، على را دعوت كرده است!
مامون گفت: آيا خداوند جبار جل ذكره، اينطور است كه: به پيامبرانش تكليف كند كه بخوانند و دعوت كنند، كسى را كه حكم درباره او جائز نيست، و تكليف نسبت به او ممنوع و غير ممكن باشد؟ !
گفتم: اعوذ بالله، من پناه مىبرم به خداوند كه چنين نسبتى به او بدهم!
مامون گفت: اى اسحق! تو در اين قياس گفتارت چنين مىبينى كه على در حال صباوت و طفوليت اسلام آورد، و تكليف و حكم بر او جائز نبود، و آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله از جانب خداوند تكليف شده است كه اطفال را دعوت كند و بخواند به امرى كه طاقت آن را ندارند؟ !
و رسول خدا در اين ساعت آنها را مىخواند، و در ساعت ديگر آنها برمىگردند، و در برگشت و ارتدادشان از اسلام، حكمى بر آنان جارى نمی شود، و چيزى لازم نمىگردد، و حكم رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره ارتداد آنها بلا اثر باشد، و چنين حكمى از جانب رسول خدا جائز نباشد؟ !
آيا چنين مطلبى در نزد تو جائز است كه آن را به خداوند عز و جل نسبت دهى؟ !
من گفتم: اعوذ بالله! من پناه مىبرم به خداوند كه چنين نسبتى را به او بدهم.
مامون گفت: پس بنابراين من چنين مىبينم كه تو بايد بگوئى كه اين فضيلتى كه رسول خدا على را بدان برترى بخشيده است، فضيلتى است كه رسول خدا على (علیه السلام) را بدان فضيلت از ساير مردم ممتاز و ظاهر ساخت تا مردم قيمت و فضل او را بدانند.و اگر خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را امر به دعوت اطفال به اسلام مىكرد، بايد پيامبر همه اطفال را به اسلام بخواند، همچنانكه على را خواند؟
گفتم: آرى!
مامون گفت: براى اينكه تو نگوئى: على (علیه السلام) چون پسر عموى پيغمبر بود، فلهذا او را به اسلام فرا خواند، از تو مىپرسم: آيا چنين مطلبى به تو رسيده است كه پيغمبر يك نفر از اطفال از اهل خود و از اقرباى خود را به اسلام فرا خوانده باشد؟ !
من گفتم: نمىدانم، و چنين مطلبى به من نرسيده است كه آيا خوانده و يا نخوانده است!
مامون گفت: اى اسحق! به من بگو آيا چيزى را كه نمىدانى و از او علم واطلاعى ندارى، آيا مورد سؤال و بازپرسى و مؤاخذه قرار خواهى گرفت؟
گفتم: نه.
مامون گفت: بنابراين از آنچه خداوند از ما و از تو نخواسته است دستبردار و رها كن!
و سپس مامون گفت: بعد از سبقت در اسلام كدام عمل افضل است؟ !
گفتم: جهاد فى سبيل الله.
گفت: راست گفتى! آن جهادى كه از على بن ابي طالب (علیهما السلام)يافتى، آيا از يك نفر از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نظير او را يافته ای؟ !
من گفتم: در كدام وقت؟
گفت: در هر وقتى كه تو مىخواهى تعيين كنى!
من گفتم: در غزوه بدر.
مامون گفت: من منظورم غير از بدر چيزى نبود! آيا در غزوه بدر آنچه از جهاد براى هر كس را كه ديدى، كمتر از جهاد على نبود؟ ! به من بگو: تعداد نفرات كشتگان اسلام از كفار در بدر چقدر بودند؟
من گفتم: شصت نفر و اندى از مردان مشركين.
گفت: على (علیه السلام) به تنهائى چقدر كشت؟ !
گفتم: نمىدانم!
گفت: بيست و سه نفر و يا بيست و دو نفر، و چهل نفر از ساير مردم بوده است.
من گفتم: اى امير مؤمنان! ابو بكر در نزد پيغمبر خدا در عريش [6] رسول خدا بود.
گفت: چه مىكرد؟
گفتم: تدبير جنگ مىنمود.
گفت: ويحك (واى بر تو) آيا تدبيرش به تنهائى و مستقلا بود، و يا در تدبير رسول خدا شريك بود، و يا رسول خدا نياز به چنين تدبيرى داشت؟ !
هر كدام از اين سه صورت را كه دوست دارى انتخاب كن!
گفتم: اعوذ بالله از اينكه ابو بكر مستقلا بدون رسول خدا تدبير امر جنگ را بنمايد، و يا آنكه با رسول خدا شريك باشد، و يا آنكه رسول خدا نيازمند به تدبير و راى او بوده باشد!
مامون گفت: در اينصورت كه امر چنين است، بودن در عريش نزد رسول خدا چه فضيلتى دارد؟ !
آيا آن كسى كه در برابر رسول الله شمشير مىزند، افضل از كسى كه نشسته است نيست؟ گفتم: تمام لشگريان جهاد مىكنند.
گفت: راستى می گوئی، همه مجاهدند، و ليكن كسيكه با شمشير مىزند، و حمايت از جان رسول خدا می کند، و نيز حمايت از جان نشستگان می کند، افضل است.
آيا آيه شريفه را در كتاب خدا نخوانده ای:
لا يستوى القاعدون من المؤمنين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل الله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة و كلا وعد الله الحسنى و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما. [7]
«كسانى كه بدون توجه ضررى به آنها (همانند كورى و يا مرض) از مؤمنانى كه از جنگ نشستهاند، با كسانى كه در راه خدا با ماله ای خود و جانه ای خود جهاد مىكنند، مساوى و برابر نيستند.خداوند، مجاهدان با ماله ای خود، و با جانه ای خود را بر نشستگان به درجه ای و مرتبه ای برترى بخشيده است و خداوند به همه وعده نيكو داده است.و مجاهدان را بر نشستگان به پاداش و مزد عظيمى فضيلت داده است.»
من گفتم: ابو بكر و عمر هم از مجاهدان بودهاند.
مامون گفت: آيا براى ابو بكر و عمر فضيلتى نسبتبه آن كسانى كه اصلا در اين غزوه حاضر نشدهاند نيست؟ !
گفتم: آرى!
گفت: همينطور كسى كه با نفس خود جهاد و بذل كرده است، از ابو بكر و عمرى كه حاضر شدهاند، و جهاد نكردهاند، داراى فضيلت و برترى است.
گفتم: آرى همينطور است!
احتجاج مأمون در افضليّت علي عليه السّلام به سورۀ هل أتي
گفت: اى اسحق! آيا قرآن مىخوانى؟ !
گفتم: آرى! گفت: براى من بخوان:
هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا [8]
من خواندم تا رسيدم به اين آيه:
يشربون من كاس كان مزاجها كافورا [9]
تا آنجا كه مىفرمايد:
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا.[10]
گفت: يكقدرى آهسته تر، اندكى توقف.اين آيات درباره كه نازل شده است؟ !
گفتم: درباره على
گفت: آيا به تو رسيده است كه چون على، مسكين و يتيم و اسير را اطعام كرد گفت: انما نطعمكم لوجه الله (ما شما را براى رضاى خدا و براى وجه خدا شما را اطعام مىنمائيم)
گفتم: آرى!
گفت: هيچ شنیده ای كه خداوند كسى را همانند على در كتاب خود، توصيف كرده باشد؟ !
گفتم: نه.
گفت: راست می گوئی! چون خداوند جل ثنآؤه سيره و روش على (علیه السلام) را مىداند.
اى اسحق! آيا تو چنين نيستى كه شهادت دهى كه آن عشره مبشره [11]در بهشت هستند؟ !
گفتم: آرى! اى امير مؤمنان!
گفت: به من بگو: اگر كسى بگويد: به خدا سوگند، من نمىدانم اين حديث درست است، و يا نادرست، و نمىدانم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله گفته است و يا نگفته است؟ آيا چنين كسى در نزد تو كافر است؟ !
گفتم: اعوذ بالله، از اينكه او را كافر بدانم!
گفت: به من بگو: اگر كسى بگويد: نمىدانم كه اين سوره (سوره دهر) از كتاب خدا هست، و يا نيست، آيا آن كس كافر است؟ !
گفتم: آرى كافر است!
مامون گفت: اى اسحق! من در بين اين دو مسئله تفاوت مىبينم! [12]
گفت: آيا تو روايت احاديث را مىكنى؟ !
گفتم: آرى!
گفت: حديث طير را [13] پرنده را) مىدانى؟ !
گفتم: آرى!
گفت: براى من حديث كن! و من حديث طير را براى او بازگو كردم.
گفت: من تا به حال كه با تو سخن مىگفتم و مكالمه مىنمودم، چنين مىپنداشتم كه تو كسى هستى كه معاند حق و دشمن با واقعيت نيستى! و ليكن الآن عناد و دشمنى تو براى من ظاهر شد! آيا تو يقين دارى كه اين حديث صحيح است؟ !
گفتم: بلى.اين حديث را كسانى روايت كردهاند كه رد آن بر من ممكن نيست.
گفت: به من بگو: كسى كه يقين دارد اين حديث صحيح است، و سپس چنين گمان كند كه احدى از افراد از على افضل باشد، حال او از يكى سه وجه خارج نيست:
يا اينكه در نزد او دعاى رسول خدا رد شده و به اجابت نرسيده است؟
و يا اينكه خداوند عز و جل، شخص افضل از خلق خود را مىشناخته است، و ليكن غير افضل يعنى مفضول در نزد خدا محبوبتر از افضل بوده است؟
و يا اينكه مىگويد: خداوند عز و جل، افضل و غير افضل را نمىشناخته است؟
اسحق مىگويد: من باز در پاسخ درنگ كردم.
مامون گفت: اى اسحق! تو هيچ يك از سه احتمال را نمىتوانى اختيار كنى! زيرا هر كدام از آنها را اختيار كنى، من تو را توبه مىدهم (به جهت ملازمه كفرى كه پديد مىآيد)
و اگر براى اين حديث در صورت فرض غير افضليت على تاويلى غير از اين وجهى كه ذكر كردم به نظر تو مىرسد، بيان كن!
من گفتم: نمىدانم، و ليكن ابو بكر هم داراى فضيلت است!
گفت: آرى اگر براى او فضلى نبود، گفته نمىشد، على افضل از اوست، حال بگو ببينم آن فضيلتى كه الآن براى ابو بكر قصد كرده ای كدام است؟ !
گفتم: گفتار خداوند عز و جل:
ثانى اثنين اذهما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا. [14]
«دومى از دو نفر در آن وقتى كه آن دو در غار بودند در آن وقتى كه پيغمبر به مصاحب خود مىگفت: اندوهگين مباش! خداوند با ماست!»
در اين آيه خداوند به ابو بكر نسبت صحبتيعنى مصاحبت و همنشينى با رسول خدا را داده است.
استدلال مأمون بر اينكه مصاحبت در غار موجب فضيلت نيست
مامون گفت: اى ابا اسحق! من تحميل راه دشوار و سخت را در طريق تو، بر تو نمىكنم، من چنين يافتهام كه خداوند تعالى نسبت صحبت و همنشينى شخص كافرى را مىدهد با كسى كه او را پسنديده و اختيار كرده است، و از افعال او راضى بوده است، و آن گفتار خداست:
فقال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سواك رجلا – لكنا هو الله ربى و لا اشرك بربى احدا.] [15
«پس مصاحب و رفيق او، در مقام محاوره و پاسخگوئى برآمده و به او گفت: آيا به خداوندى كه تو را از خاك آفريد، و پس از آن از نطفه آفريد، و سپس مردى كامل و معتدل الاجزاء قرار داد، كافر شدى؟ و ليكن من چنين هستم كه: آن خداى غيب و شهود را پروردگار خود مىدانم و هيچكس را با پروردگار خود شريك نمىگردانم» .
مامون گفت: اينك كه مطلب را به اينجا كشاندى، و دستبردار از اين اصرار و ابرام خود نيستى، من ناچارم كه در اين آيه بيشتر استقصاء نموده، و راه بحث را بر تو ببندم!
به من بگو: آيا اين حزن و اندوه ابو بكر از روى رضا بوده است، و يا از روى سخط و فقدان رضا؟ !
گفتم: ابو بكر محزون شد به جهتحفظ رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم و از روى خوفى كه براى آن حضرت داشت، و غمى كه براى او پيدا شد به جهت ترس از آن بود كه مبادا امر ناپسندى به آنحضرت برسد!
مامون گفت: اين پاسخ من نيست! جواب من اين است كه بگوئى: از روى رضا بود و يا از روى سخط!
من گفتم: بلكه از روى رضاى خداوند بوده است.
مامون گفت: پس گويا خداوند جل ذكره به سوى ما پيغمبرى را مىفرستد كه ما را از رضاى او و طاعت او نهى كند؟
من گفتم: اعوذ بالله كه چنين باشد!
گفت: مگر تو نگفتى كه: اندوه و حزن ابو بكر از روى رضا بود؟
گفتم: آرى!
گفت: مگر نيافتى كه قرآن گواه استبر آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله به او گفت: لا تحزن (اندوهگين مباش) و او را از حزن و اندوه نهى كرد؟
من گفتم: اعوذ بالله.
مامون گفت: اى اسحق! طريقه بحث من اينطور است كه با تو مدارا و رفق مىكنم، زيرا كه اميد استخداوند تو را به طريق حق برگرداند، و از باطل به سوى حق گرايش دهد، از كثرت استعاذه به خدا كه در گفتارت مىبرى (و اعوذ بالله زياد می گوئی) !
و حالا براى من بگو: مراد از گفتار خداوند:
فانزل الله سكينته عليه (و خداوند آرامش و اطمينان خود را بر او فرستاد) مراد از آنكس كيست؟ !
آيا رسول خداست، يا ابو بكر؟ !
گفتم: رسول خدا است.
گفت: راست گفتى! براى من بگو در گفتار خدا كه مىفرمايد:
و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم[16] و در روز جنگ حنين كه كثرت افراد شما موجب غرور شما شد) تا آنكه مىفرمايد:
ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين [17]
(و سپس خداوند آرامش و اطمينان خود را بر رسولش و بر مؤمنين فرستاد)
آيا مىدانى مؤمنانى كه خداوند در اينجا اراده كرده است، چه كسانى هستند؟ !
گفتم: نمىدانم اى امير مؤمنان.
گفت: در روز غزوه حنين مردم همه فرار كردند، و با پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم كسى نماند جز هفت نفر از بنى هاشم: على (علیه السلام) با شمشيرش در برابر رسول خدا شمشير مىزد.و عباس لگام قاطر رسول خدا را گرفته بود، و پنج نفر ديگر دور پيامبر را گرفته بودند كه مبادا از زخم دشمنان به آنحضرت آسيبى رسد.تا آنكه خداوند ظفر خود را بر رسول خود عنايت كرد.
و مراد از مؤمنون در اين آيه خصوص على (علیه السلام) است و پس از او ساير بنى هاشم كه حضور داشتند.
حالا بگو ببينم: چه كسى افضل است؟ آن كسى كه با رسول خدا در آن وقت گير و دار بوده است، يا آن كسى كه فرار كرده و خداوند براى او موضعى نديده است كه آرامش و سكينه خود را براى او بفرستد و نازل كند؟ !
من گفتم: بلكه آن كسى كه براى او سكينه و آرامش را فرستاده، افضل است!
مامون گفت: اى اسحق! كدام يك افضلاند؟ !
آيا آن كسى كه در غار بوده است، و يا آن كسى كه بر فراش رسول خدا خوابيده، و با بذل جان خود، نفس رسول خدا را حفظ كرده است، تا بدينوسيله آن هجرتى را كه رسول الله اراده كرده بود، به ثمر رسيد، و توانست مهاجرت نمايد؟ !
احتجاج مأمون به خوابيدن أميرالمؤمنين در فراش رسول خدا و به حديث غدير
خداوند تبارك و تعالى پيغمبر خود را امر كرد تا على را امر كند كه در رختخواب پيامبر بخوابد، و با بذل نفس خود، جان رسول الله را حفظ كند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم على را به خوابيدن در فراش خود امر كردند.
على گريه كرد.
رسول خدا گفت: چرا گريه مى كنى اى على (علیه السلام)؟ آيا از مرگ مى ترسى؟ !
گفت: نه چنين است، سوگند به خدائى كه تو را به نبوت مبعوث كرده است! و ليكن مى ترسم: شايد به شما صدمه ای وارد شود! اى رسول خدا آيا شما سالم مىمانيد؟ !
پيامبر خدا گفتند: آرى! على (علیه السلام) گفت: سمعا و طاعة و طيبة نفسى بالفدآء لك يا رسول الله (گوش به فرمانم، و اطاعتشيوه من است، با طيب خاطر مىپذيرم، جان من فداى تو باد اى رسول خدا) !
على (علیه السلام) آمد در خوابگاه پيغمبر، و در آنجا به پشتبر روى زمين دراز كشيد، و لباس پيامبر را بر روى خود كشيد.مشركان آمدند، و خانه را احاطه كردند، و هيچ شكى نداشتند كه او رسول الله است، و اجماع و اتفاق كرده بودند كه: هر يك از قبايل قريش يك ضربه با شمشير بر آنحضرت بزنند، تا بنىهاشم نتوانند خون پيامبر را از يك قبيله به خصوص طلب كنند.و على گفتار قوم را كه آماده اتلاف او بودند مىشنيد، و اين صحنه رعبانگيز او را به فزع و جزع نينداخت، همانطور كه رفيقش در غار جزع كرد، و پيوسته على در اين امر شكيبا بوده و خود را به خدا سپرده و آماده مرگ بود، تا آنكه خداوند ملائكه خود را فرستاد و او را از مشركين تا طلوع صبح حفظ كردند.چون صبح شد، على ايستاد، مشركان به او نگريستند، و گفتند: محمد كجاست؟
على (علیه السلام) گفت: من چه مىدانم محمد كجاست؟ !
مشركان گفتند: ما در اين قضيه هيچ نمىبينيم مگر آنچه از اول شب تا به حال، تو با خوابيدن خود، ما را گول زده ای و به خطا رهبرى كرده ای!
و على پيوسته و دائما در آن خطرات و آفات و عاهاتى كه در شرف هجوم به پيغمبر بود، افضل افرادى بود كه براى دفع آن قيام مىنمود، و پيوسته اين حالت دفاعى در على زياد مىشد، و كم نمىشد، تا آنكه خداوند روح پيامبرش را به سوى خود قبض نمود.
اى اسحق! آيا حديث ولايت (حديث غدير) را روايت مىكنى؟ !
گفتم: آرى! اى امير مؤمنان.گفت: براى من روايت كن، و من روايت كردم.
گفت: اى اسحق! آيا به من خبر نمىدهى كه اين حديثبر ابو بكر و عمر تعهدى را نسبتبه ولايت على ايجاب كرد كه قبل از اين حديث، آن تعهد لازم و گردنگير نبود؟ !
من گفتم: مردم مىگويند اين حديثبه سبب زيد بن حارثة بيان شد، كه بين او و بين على (علیه السلام) گفتگوئى رد و بدل شد، و زيد بن حارثه ولاء على را انكار كرد، و به پىآمد اين قضيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت: من كنت مولاه فعلى مولاه.اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. (هر كس كه من دوست او هستم، على هم دوست اوست، خدايا دوستبدار كسى را كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن دارد) .
مامون گفت: پيغمبر اين بيان را در كجا كرد؟ آيا بعد از بازگشتش از حجة الوداع نبود؟ !
گفتم: آرى! مامون گفت: زيد بن حارثه قبل از اين زمان كشته شده بود: قبل از غدير.چگونه نفس تو راضى می شود كه چنين حكمى كند؟
تو به من بگو: اگر فرضا پسرى داشته باشى كه از سن او فقط پانزده سال بگذرد، و بگويد: ايها الناس همه شما بدانيد كه: مولاى مولا ابن عمى (دوست من دوست پسر عموى من است) آيا تو اين اخبار واضحى را كه پسرت داده است: اخبارى كه مردم همه مىدانند و كسى منكر آن نيست، بر پسرت انكار نمىكنى؟
و ناپسند نمىدانى؟ !
گفتم: آرى! بار پروردگارا!
مامون گفت: اى اسحق تو پسرت را پاك و منزه مىدانى از آنچه رسول خدا را پاك و منزه نمىدانى، و به رسول خدا نسبت مىدهى چيزى را كه حاضر نيستى به پسرت نسبتبدهى!
ويحكم لا تجعلوا فقهاءكم اربابكم
(واى بر شما! فقه ای خود را اربابان و مربيان خود قرار ندهيد) ! خداوند مىفرمايد:
اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله.[18]
«عامه مردم يهود و نصارى، علمآء و پارسايان خود را اربابان خود اتخاذ كردند، و خدا را به شمار نياوردند.»
اين عامه مردم براى آنها نماز نمىخواندند، و روزه هم نمىگرفتند، و نمىپنداشتند كه حقيقة آن علمآء و رهبانان خداوندان ايشانند، و ليكن آنان امر كردند و اينان اطاعت امر آنها را نمودند.
استدلال مأمون به حديث منزلة براي خلافت أميرالمؤمنين علی عليه السّلام
اى اسحق! آيا حديث انت منى بمنزلة هارون من موسى را روايت مىكنى؟ !
گفتم: آرى اى امير مؤمنان! من آن را شنيدهام، و شنيدم كسى را كه آن را صحيح مىشمرد، و كسى كه آن را رد مىكرد!
مامون گفت: كدام يك از آن دو در نزد تو بيشتر مورد وثوق هستند؟ !
آن كسى كه حديث را از او شنيدى، و آن را صحيح مىدانست، و يا آن كسى كه آن را انكار مىكرد؟ !
گفتم: آن كسى كه صحيح مىدانست.
مامون گفت: آيا اين امر ممكن است كه رسول خدا در اين گفتارش، شوخى و مزاح كرده باشد؟
گفتم: اعوذ بالله،
گفت: گفتارى بدون معنى را گفته باشد كه بر آن ايستادگى نداشته باشد؟
گفتم: اعوذ بالله!
گفت: آيا مىدانى كه هارون برادر پدر و مادرى موسى بود؟ !
گفتم: آرى!
گفت: پس بنابراين على (علیه السلام) برادر پدر و مادرى رسول خدا بوده است؟!
گفتم: نه!
گفت: مگر هارون پيغمبر نبوده است و على غير پيغمبر نبوده است؟ !
گفتم: آرى
گفت: اين دو حالت هيچكدام در على نبودهاند، و ليكن هر دوى آنها در هارون بودهاند.
پس معنى و مفهوم اين گفتار پيامبر: انت منى بمنزلة هارون من موسى (نسبت تو با من مثل نسبت هارون استبا موسى) چيست؟ !
گفتم: چون پيغمبر على را بجاى خود در مدينه گذاشت، و منافقين گفتند: چون بردن على بر رسول خدا سنگينى داشته است، فلهذا پيغمبر خدا خواستبا اين جمله، دل او را شاد و نفس او را مسرور كند.
مامون گفت: فعليهذا مىخواسته است دل على را شاد كند با گفتارى كه معنى و مفهوم ندارد.
اسحق مىگويد: من در پاسخ مامون قدرى توقف كردم.
مامون گفت: اى اسحق اين آيه معنائى دارد كه در كتاب خدا روشن است.
گفتم: آن معنى چيست اى امير مؤمنان؟ !
گفت:گفتار خداوند عز و جل است كه از موسى به برادرش هارون حكايت می کند:
اخلفنی فى قومى و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين. [19]
«تو اى هارون، خليفه و جانشين من باش در ميان قوم من و اصلاح كن، و از راه مفسدان پيروى مكن.»
من گفتم: اى امير مؤمنان: موسى هارون را در ميان قومش به جانشينى گذارد، و خودش زنده بود، و براى ملاقات پروردگارش رهسپار شد، و ليكن رسول خدا على (علیه السلام) را به جانشينى خود گذارد، در وقتى كه براى جنگ مىرفت. (يعنى اين جانشينى مثل آن جانشينى نيست كه استخلاف بر همه امتباشد) .
مامون گفت: ابدا، اينطور نيست كه تو می گوئی! به من بگو: وقتى كه موسى در ميان قوم خود هارون را به خلافت گذاشت، آيا با او يكى از اصحابش و يا يكى از بنى اسرائيل همراه بودند؟ !
گفتم: نه!
گفت: مگر بر همه جماعت اصحابش و بر همه بنى اسرائيل او را خليفه قرار نداد؟ !
گفتم: آرى!
گفت: براى من بگو: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى جنگ مىرفت مگر همه را با خود نمىبرد، و غير از ضعيفان و نسوان و كودكان كسى را باقى نمىگذاشت؟ پس چگونه اين خلافتبراى على (علیه السلام) مثل خلافتبراى هارون است؟ (و مراد از انت منى بمنزلة هارون من موسى، خلافت على براى همه امت است، همانند خلافت هارون براى همه امت، و مراد تنها خلافت در جنگ و سرپرستى ضعفاء و زنان و اطفال نيست) .
و سپس مامون گفت: براى من از كتاب خدا دليل روشن ديگرى است كه دلالتبر استخلاف امير المؤمنين على بن ابي طالب (علیهما السلام)دارد كه هيچكس را تاب رد و انكار آن نيست، و هيچكس را سراغ ندارم كه به آن احتجاج كرده باشد و اميدمندم كه فهم آن براى من توفيقى از جانب خداوند بوده باشد!
گفتم: آن دليل كدام است، اى امير مؤمنان؟ !
مامون گفت: گفتار خداوند عز و جل است در وقتى كه حكايت از موسى می کند كه گفت:
و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى اشدد به ازرى و اشركه فى امرى كى نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا انك كنتبنا بصيرا. [20]
«و قرار بده از اهل من وزيرى را براى من، و آن وزير برادر من هارون باشد.و تو بواسطه او پشت مرا محكم كن، و او را در امر رسالت من شريك گردان، تا تسبيح تو را بسيار بگوئيم و ياد تو را بسيار بنمائيم و بدرستيكه تو حقا به حال ما بصير و بينائى.»
پس تو اى على نسبتبه من به منزله هارون مىباشى نسبتبه موسى: وزير من مىباشى در اهل من و برادر من مىباشى كه خداوند پشت مرا به او محكم می کند، و او را در امر رسالت من شريك مىنمايد، به جهت اينكه تسبيح او را بسيار گوئيم، و ياد او را بسيار بنمائيم.
آيا در توان و قدرت كسى هست كه غير از آنچه ما در اينجا گفتيم مطلبى بياورد و سخنى وارد سازد؟ و چنين نيست كه بتواند گفتار پيامبر را باطل كند، و او را به سر حدى كه كلام بدون معنى و مفهوم باشد تنزل دهد.
اسحق مىگويد: مجلس به طول انجاميد، و روز بالا آمد و يحيى بن اكثم گفت: اى امير مؤمنان: حق را آشكار و واضح نمودى براى كسى كه خداوند درباره او اراده خير كرده است، و ثابت و استوار ساختى چيزى را كه احدى قادر بر دفع آن نيست.
اسحق مىگويد: مامون در اين حال رو كرد به ما و گفت: نظريه شما چيست؟ !
همگى ما جماعت گفتيم: گفتار و نظريه ما همان گفتار و نظريه ای است كه امير مؤمنان اعزه الله اختيار كرده است!
مامون گفت: سوگند به خداوند كه اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نمىگفت:
اقبلوا القول من الناس (گفتار را از مردم قبول كنيد) ما گفتار را از شما قبول نمىكرديم.
بار پروردگارا! من در گفتارم راه نصيحت ايشان را پيمودم.بار پروردگارا من امر ولايت را از عهده خود خارج كردم، و از گردن خود ساقط نمودم! بار پروردگارا! من با حب على و ولايت على (علیه السلام) براى تقرب به سوى تو قبول تعهد مىكنم و اين طريقه را دين خود اتخاذ مىنمايم. [21]
——————————
[1] ـ سَوَاد لباس سياهي است كه شعار بني عبّاس است ؛ و طَيْلَسان با فتح طاء و تثليت لام ، كِسائي است دائرهاي شكل سبز رنگ ، كه قسمت پائين را ندارد و فقط قسمت بالاي بدن را ميپوشاند ، و خواصّ از علماء و مشايخ ميپوشيدند ، و اصلاً از لباسهاي عجم بوده است . و طويله لباس بلند سرتاسري است شبيه لبّاده ، و عمامه همان پارچهاي است كه به شكل مدوّر بر سر ميبندند ، و قَلَنْسُوَه كلاهي است كه بر سر ميگذارند ، و داراي أنواعي است و بعضي از آن را در زير عمامه ميگذارند .
[2] ـ همانطور كه امروزه نيز در زبان غير مطّلعين به سير و تواريخ و در افكار افراد سطحي بين شايع است كه ميگويند : ابوبكر و عمر خدماتي براي اسلام كردهاند ، خدمات چشمگير و پر اُبّهت مانند جنگهاي ردّۀ أبوبكر و مانند جنگهاي فتوحيّه عمر كه اسلام بواسطۀ آنها از جهت وسعت آب و خاك توسعه يافت همينطور در نزد اسحق بن ابراهيم هم مطلب چنين بوده است و ميخواسته است كارهاي شيخين را بعد از رحلت رسول اله آنهم كارهاي چشمگير و پر سر و صدا و پر غوغا را به حساب آورده و آنها را ميزان و معيار فضيلت قرار دهد . مأمون با حصر معيار فضيلت به فداكاري و ايثار در زمان رسول خدا جلوي اين فكر را از استدلال اسحق گرفت و گفت : معيار فقط كارهائي است كه در زمان رسول خدا صورت گرفته است و أميرالمؤمنين عليه السّلام به قدري در زمان رسول خدا كارهاي مهم و قدمهاي بلند در اسلام دارند كه نه تنها عمل أبابكر و عمر بلكه عمل عشرۀ مبشّره را هم اگر روي هم بگذارند به اندازۀ عمل آن حضرت نميشود . زيرا اگر بعد از رسول خدا ، قدرت بدست آن حضرت بود ، از كجا كه اعمالي پاكتر و بهتر و وسيعتر انجام نميداند ؟ با آنكه بنا به فرض ، خدمات و سوابق او در زمان رسول خدا درخشانتر و عاليتر بوده است . و از اين گذشته ما در زمانهاي بعد از رسول خدا كساني را ميبينيم كه صورت عملشان از حجّ و جهاد و صلوة و صوم و غيرها بسيار چشمگيرتر بود است با آنكه به اتّفاق ما و شخص مخالف ، ايشان أفضل از افراد زمانِ رسول خدا نبودهاند . و عليهذا ميزان فضليت انحصار پيدا ميكند به خلوص و اخلاص در عمل و ايثار و جان بازي در حال شدّت و عسرت ، و تقدّم و استواري در عمل و پيشقدمي در حال فرار مردم و تنهائي رسول الله ، و حضرت أميرالمؤمنين در اين أعمال فرد شاخص و درجۀ يك اسلام بودهاند .
[3] ـ شاهد و مؤيّد اين مطلب آيۀ 10 از سورۀ 57 : حديث است : لا يَسْتَوِي مِنكُمْ مَن أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قَاتَلَ أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِن بَعْدِ وَ قَاتَلُوا «يكسان نيستند افرادي از شما كه قبل از فتح ، انفاق كرده و كارزار نمودهاند ، ايشان درجه و مرتبۀ شان عظيمتر است از كساني كه بعد از فتح انفاق نموده و كارزار كردهاند» .
[4] ـ آيۀ 10 و 11 ، از سورۀ 56 : واقعة .
[5] ـ آيۀ 86 ، از سورۀ 38 : ص .
[6] ـ عَرِيش ، اطاقي است كه به مثابه خيمه درست ميكنند ، تا از آفتاب محفوظ بمانند .
[7] ـ آيۀ 95 ، از سورۀ 4 : نساء .
[8] ـ آيۀ 1 ، از سورۀ 76 ، دهر : آيا بر انسان زماني از روزگار گذشت كه او چيز قابل ذكر نباشد ؟
[9] ـ آيۀ 5 : ابرار پيوسته ميآشامند از كاسۀ شرابي كه با كافور آميخته شده است .
[10] ـ آيۀ 8 : و بر اساس محبّت خداوندي مسكين و يتيم و اسير را إطعام مينمايند .
[11] ـ عامّه در كتب خود روايت ميكنند كه رسول الله صلّي الله عليه وآله وسلّم به ده نفر از اصحاب خود بشارت به بهشت را داده است فلهذا آنان را عشرۀ مبشّره مينامند و عبارتند از : أبوبكر و عمر و علي و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن أبي وقّاص و عبدالرحمن بن عوف ، و سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل ، و عبدالله بن مسعود وليكن اين روايات را إجماع شيعه ردّ ميكند و شيعه قائل است بر اينكه اين حديث ، مجعول و ساختگي است . روايت عشرۀ مبشره در «اسد الغابة» ج 3 ، ص 378 وارد است .
[12] ـ مأمون ميخواهد بگويد حديث بهشتي بودن عشرۀ مبشّره مجعول است ، و اگر كسي انكار كند كافر نشده است ، به خلاف سورۀ هل أتي كه در شأن أهل بيت آمده ، كه قرآن است و إنكارش موجب كفر است.
[13] ـ اين حديث را شيعه و عامّه با سند متواتر و راويان موثّق روايت كردهاند كه روزي أنس بن مالِك (خادم رسول خدا) پرندۀ بريان شدهاي را در نزد آن حضرت گذارد ، رسول الله دعا كرد : اللهمّ أدخِل إلَيَّ أحبَّ خَلْقِكَ إليكَ يَأكُل مَعي مِن هَذَا الطَّائر (خداوندا محبوبترين خلق خود را به سوي من بفرست تا با من از اين پرنده بخورد) . در همانوقت علي عليه السّلام بر رسول خدا وارد شدند و با حضرت از آن تناول نمودند ، انس ميگويد : چون رسول خدا اين دعا را كردند ، من با خود گفتم : خداوندا اين محبوبترين خلق خود را مردي از طائفۀ انصار قرار بده (چون أنس از انصار بود و ميخواست اين افتخار يعني محبوبترين خلق خدا در نزد خدا از قوم خودش باشد) . در اين حال علي در خانه را زد ، أنس به پست در رفت و به أميرالمؤمنين عليه السّلام گفت : رسول خدا در منزل مشغول قضاء حاجتي هستند ، و در را باز نكرد . بار ديگر رسول خدا دعا كردند : اللهمَّ أدخِل إليَّ أحبَّ خلقك اليك يأكل معي من هذا الطائر . باز أميرالمؤمنين در زدند و انس از باز كردنِ در تعلّل كرد . پيامبر براي بار سوم دعا كردند . و چون أميرالمؤمنين در زدند رسول خدا گفتند : چرا در را باز نمي كني ؟! انس گفت : يا رسول الله ميخواستم مردي از انصار باشد ، حضرت فرمودند : لَسْتَ بأولّ رَجُل أحَبَّ قَومَه ، (تو اوّلين مردي نيستي كه قوم و خويشاوندان خود را دوست داشته باشد) . در را باز كردم و علي عليه السّلام وارد شد و رسول خدا پرسيد : اي علي چرا دير آمدي ؟ أميرالمومنين جريان قضيّه را گفتند كه دو بار آمدم و انس گفت : رسول خدا نميتوانند ملاقات كنند . أميرالمؤمنين با رسول خدا از آن پرنده ميل كردند.
[14] ـ آيۀ 40 ، از سورۀ 9 : توبه .
[15] ـ آيۀ 34 و 35 ، از سورۀ 18 : كَهف . و در اين آيه ، عنوان صاحب به آن شخص مؤمن اطلاق شده است وليكن چون اين عنوان از عناوين اضافي و نسبي است ، و كسيكه صاحب و مصاحب ديگري باشد حتماً آن ديگري نيز صاحب و مصاحب شخص اوّل است ، فلهذا مأمون از اين ملازمه استفاده كرده ، و از تعبير عنوان صاحب به مؤمن استفادۀ صحّت تعبير آنرا به كافر نموده است.
[16] ـ بعضي از آيه 25 ، از سورۀ 9 : توبه . و يك دليل روشن براي مرجوحيّت و منقصت أبوبكر انضمام همين آيه است با آيۀ : فَأنزلَ اللَهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْه ، زيرا در اين آيه ميفرمايد : خداوند سكينه و آرامش خود را در غزوۀ حنين بر رسولش و بر مؤمنان نازل كرد . و امّا در آن آيه با آنكه گفتار فقط راجع به رسول الله و أبوبكر است ؛ ثانِي اثنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ ، و يپامبر هم او را نهي از حُزن كردند ، و گوشزد نمودهاند كه : إِنَّ اللَهَ مَعَنا خدا با ماست ، و قاعدةً در صورت نزول سكينه و آرامش خدائي بر هر دوي آنها بايد بفرمايد : فَأنزَل الله سيكنتَه عليهما. ولي معذلك فقط ميگويد : خداوند سكينۀ خود را بر پيغمبرش نازل كرد و كأنّه تصريح دارد بر آنكه بر أبوبكر نازل نكرد ، و اين مفهوم گر چه مفهوم لقب است ولي با اين خصوصيّاتي كه ذكر كرديم ، از مفهوم شرط و نظائره ظهورش قويتر و دلالتش بر مطلوب أدلّ است .
[17] ـ همان
[18] ـ آيۀ 31 ، از سورۀ 9 : توبه .
[19] ـ آيۀ 142 ، از سورۀ 7 : اعراف .
[20] آيۀ 29 تا 35 ، از سورۀ 20 : طه .
[21] العقد الفريد : ابن عبد ربه ج : 5 ص : 350