زمان مطالعه: 25 دقیقه

مناظره مامون عباسی با علمای اهل تسنن دراثبات تقدم ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام

استدلال و استشهاد مامون خليفه عباسى است در حضور چهل تن از علمآء و فقهآء، و ارباب مناظره و علم كلام، و صاحبان مطالعه و فهم و درايت، به حديث غدير خم.

اين احتجاج را ابن عبد ربه اندلسى در «عقد الفريد» در باب فضائل على بن ابي طالب امير المؤمنين عليه السلام آورده است و چون تمام بيانات مامون در اين مجلس حاوى اهميت است، ما تمام گفتارها و سخنان او را در اين محفل و كيفيت تشكيل آن را بدون تغيير در اينجا ذكر مى‏ كنيم:
اسحق بن ابراهيم بن اسماعيل بن حماد بن زيد مى‏گويد:
يحيى بن اكثم كه در آن عصر قاضى القضاة حكومت مامون در اقطار عالم اسلام بود، به نزد من و به نزد جمعى از اصحاب من فرستاد، و پيغام داد تا همگى به نزد او رفتيم، و گفت كه امير المؤمنين (مامون) به من امر كرده است كه در طلوع فجر فردا چهل نفر مردى كه همه فقيه باشند، و آنچه به آنها گفته می شود بفهمند، و قادر بر جواب باشند، با خود حاضر كنم، شما كسانى را كه مى‏دانيد براى امير المؤمنين صلاحيت دارند نام ببريد!
ما عده ای را نام برديم، و او خودش هم عده ای را نام برد، تا نصاب عددى را كه مى‏خواست كامل شد، و نامه ای آنان را نوشت، و امر كرد تا در سحرگاه آماده باشند.
و فرستاد در پى كسانى كه حاضر نبودند، و آنان را به آمادگى براى سحر امر كرد و ما همگى قبل از طلوع فجر، به نزد يحيى بن اكثم رفتيم، و ديديم او را لباس خود را پوشيده، و نشسته و انتظار ما را دارد.
او سوار شد، و ما هم با او سوار شديم تا به در منزل مامون رسيديم كه خادمى در آنجا ايستاده بود، و چون نظرش به ما افتاد، گفت: اى ابا محمد (يحيى بن اكثم) اميرالمؤمنين منتظر توست!

ما را وارد كرد، و امر كرد كه نماز صبح را بخوانيم، و ما شروع در نماز كرديم، و هنوز نماز را به پايان نرسانيده بوديم كه فرستاده مامون آمد و گفت: وارد شويد!
وارد شديم و ديديم كه امير المؤمنين (مأمون) بر روى فراش خواب خود نشسته و بر خود لباس سياه و طيلسان و طويله [1] و عمامه ‏اش را پوشيده است.
ما جميعا ايستاديم و سلام كرديم، او جواب سلام ما را داد، و ما را امر به نشستن كرد، و چون مجلس مستقر شد، از فراش خود پائين آمد، و عمامه و طيلسان خود را درآورد، و كلاه قلنسوه را از سرش برداشت و سپس رو به ما كرد و گفت: اين كارى را ديديد كه من كردم، براى آن بود كه شما همينطور بكنيد!
و اما كفش را كه از پا در نياوردم، علت دارد.هر كس از شما علتش را مى‏داند كه مى‏داند، و هر كس كه نمى‏داند، من به او مى‏گويم.
پاى خود را دراز كرد، و گفت: كلاه‏ه ای قلنسوه را از سر برداريد، و كفش‏ها را بكنيد، و طيلسان‏ ها را از تن بيرون آوريد!
اسحق مى‏گويد: ما در انجام اين امر درنگ كرديم.
يحيى به ما گفت: فرمان اميرالمؤمنين را بجاى آوريد! فلهذا ما از آنجا دور شديم، و كفش‏ها و طيلسان‏ها و كلاه‏ه ای قلنسوه را برداشتيم و آمديم.
چون نشست انجام گرفت، مامون به ما گفت: اى جماعتى كه براى مناظره و بحث آمده‏ايد، هر كدام از شما كه در خود احساس خبثين (بول و غائط) می کند از وجود خويش حظى نمى‏برد، و نمى‏فهمد چه مى‏گويد! هر كدام از شما مى‏خواهد به خلاء برود، آنجاست، و با دست‏خود اشاره كرد و نشان داد.

و پس از آن مسئله ای را از فقه عنوان كرد، و به يحيى بن اكثم گفت: اى ابا محمد! تو نظر خود را درباره اين مسئله و علت‏حكم آن بگو، و اين جماعت پس از تو يكى پس از ديگرى به ترتيب تا آخر، جواب را بگويند و علت آن را بيان كنند.
يحيى جواب داد، و پس از او آن كه در پهلوى يحيى بود، و سپس آن كه پهلوى او بود همينطور تا آخر همه جواب دادند و علت را نيز گفتند
مامون سر به پايين انداخته و هيچ سخن نمى‏گفت. چون سخنى ديگر از كسى شنيده نشد، مامون به يحيى رو كرد و گفت: اى ابا محمد! پاسخ درست گفتى، و ليكن در بيان علت‏حكم، نادرست گفتى!
پس از جواب يحيى، مامون يكى يكى از گفتار ما را بازگو مى‏كرد، و بعضى از سخنان ما را تصديق مى‏كرد، و بعضى را تخطئه مى‏نمود، و همينطور بيان كرد تا به آخر ما رسيد،
و در گفتار او نيز تخطئه و تصويبى به عمل آورد.
و سپس گفت: من دنبال شما براى اينگونه بحث‏ها نفرستادم، و ليكن دوست دارم كه شما را آگاه كنم و بر شما مكشوف نمايم كه اميرالمؤمنين (مراد خودش است) مى‏خواهد با شما در مذهبش كه خود بر آن مذهب است، و خداوند را بر آن دين و آئين مى‏پرستد، مناظره و مباحثه به عمل آورد!
ما گفتيم: امير المؤمنين وفقه الله، آنچه را كه مى‏خواهد، انجام دهد!
مامون گفت: اميرالمؤمنين، خداوند را بر اين نهج عبادت می کند و بندگى مى‏نمايد، و بر اين نهج پيمان و تعهد دارد كه:
على بن ابي طالب(علیهما السلام) بهترين خليفه خدا بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهترين و سزاوارترين مردم است، از براى خلافت رسول خدا.
اسحق گفت: من گفتم: اى اميرمؤمنان، در ميان ما كسانى هستند كه آنچه را كه اميرمؤمنان (مامون) درباره على مى‏گويد، قبول ندارند.و اميرمؤمنان ما را براى بحث و مناظره طلبيده است!

مامون گفت: اى اسحق! اختيار با توست! اگر بخواهى سؤال كنى سؤال كن، و اگر بخواهى من از تو سؤال كنم!
اسحق مى‏گويد: من فرصت را مغتنم شمردم، و با اين پيشنهاد خود مامون بر اختيار در سبقت، گفتم: من از تو مى‏پرسم اى اميرمؤمنان!
مامون گفت: بپرس!
من گفتم: از كدام دليل و مدرك اميرمؤمنان مى‏گويد: على بن ابي طالب (علیهما السلام) افضل مردم است‏بعد از رسول خدا، و احق و سزاوارترين آنهاست ‏به خلافت پس از رسول خدا!؟
احتجاج‌ مأمون‌ به‌ اينكه‌ علي‌ عليه‌ السّلام‌ أفضل‌ افراد امّت‌ است‌
مامون گفت: اى اسحق! تو به من بگو ميزان فضيلت چيست تا بر آن اساس و معيار گفته شود: فلان كس افضل از فلان كس است؟
من گفتم: با اعمال نيك و صالح!
گفت: راست گفتى! و بنابراين بگو: اگر كسى در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر ديگرى فضيلت دارد، و افضل از او به شمار مى‏ آيد، و پس از رسول خدا آن شخص غير افضل كارهائى را انجام دهد كه از اعمالى كه آن شخص افضل در زمان رسول خدا انجام داده است، بهتر و چشمگيرتر باشد آيا آن را هم مى‏توان در رديف شخص افضل در زمان رسول الله، به حساب آورد؟ ! [2]
اسحق مى‏گويد: من قدرى سر به پائين انداخته تامل كردم.
مامون گفت: اى اسحق! نگو: آرى، مى‏توان به حساب آورد! زيرا اگر بگوئى: آرى، من در همين زمان خودمان افرادى را به تو نشان بدهم كه جهادشان و حجشان و روزه‏شان و نمازشان و صدقه‏شان، بيشتر از آن افضلِ در زمان رسول خدا بوده است.[3]

اسحق مى‏گويد: گفتم: كلام تو درست است اى اميرمؤمنان! شخص مفضول در زمان رسول خدا هيچگاه به پايه افضل نخواهد رسيد!

مامون گفت: اى اسحق! تو نگاه كن به فضائل على بن ابي طالب (علیهما السلام) كه اصحاب خودت از طريق خود براى تو روايت كرده‏اند، آنانكه تو دين خود را از ايشان گرفته ای! و آنان را قدوه و پيشواى علمى و فقهى خود قرار داده ای! و پس از آن، آن فضائل را قياس كن با آنچه ايشان از فضايل ابو بكر براى تو آورده‏اند، اگر ديدى فضائل ابوبكر شبيه فضايل على است، بگو ابو بكر افضل است از على! نه سوگند به خدا.
و ليكن قياس كن فضايل على را با آنچه از فضايل ابو بكر و عمر مجموعا براى تو روايت كرده‏اند، اگر ديدى مجموع فضايل آن دو نفر، به اندازه فضايل على به تنهائى است، بگو آن دو نفر افضل هستند از على! نه سوگند به خدا!
و ليكن قياس كن فضائل على (علیه السلام) را با مجموع فضايل ابوبكر و عمر و عثمان، و اگر يافتى كه فضايل آنها جميعا به قدر فضايل على به تنهائى است، بگو: آن سه تن افضل از على (علیه السلام) هستند! نه سوگند به خدا!
و ليكن قياس كن فضايل على (علیه السلام) را با مجموع فضايل آن ده نفرى كه رسول خدا براى آنان شهادت به بهشت داده است، و اگر يافتى كه فضايل همه آنها شبيه به فضايل على است، بگو آنان افضل از على هستند.
پس از آن مامون گفت: اى اسحق، در روزي كه خداوند پيغمبرش را مبعوث می کند، چه اعمالى افضل اعمال محسوب می شود؟ !
من گفتم: اخلاص در شهادت!
مامون گفت: آيا سبقت در اسلام افضل اعمال نيست؟ !
گفتم: آرى!
مامون گفت: بخوان اين مطلب را در كتاب خداى تعالى كه مى‏گويد:
و السابقون السابقون اولئك المقربون [4]
و پيش‏گيرندگان پيشى‏گيرندگان، ايشانند مقرب در دربار پروردگار)
منظور و مراد خدا از سبقت گيرندگان در اين آيه، كسانى هستند كه در اسلام آوردن سبقت گرفته‏اند.

آيا تو سراغ دارى كه يك نفر در آوردن اسلام، از على بن ابي طالب سبقت گرفته باشد؟ !

اسحق مى‏گويد: من گفتم: اى امير مؤمنان! على (علیه السلام) در وقتى كه ايمان آورد سنش كم بود، و قلم حكم و تكليف بر او جارى نشده بود، و ابو بكر كه اسلام آورد، مرد بالغ و كاملى بود، و حكم و تكليف بر او جائز بود!

مامون گفت: تو به من بگو كداميك اول اسلام آورده‏اند، و پس از آن من با تو در حداثت‏سن و كمال سن مناظره و بحث كنم!
من گفتم: على بر اين كيفيت قبل از ابو بكر ايمان آورد.
مامون گفت: آرى! اينك بگو كه اسلام على در هنگامى كه اسلام آورد، به دعوت رسول خدا بود كه او را به اسلام فراخواند، و يا آنكه به الهام خداوند بدون دعوت رسول خدا بوده است؟
اسحق مى‏گويد: من قدرى تامل كردم كه مامون به من گفت: اى اسحق: نگو به الهام از جانب خدا بوده است، كه در اين فرض او را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله مقدم داشته ای! زيرا رسول خدا اسلام را نمى‏شناخت تا اينكه جبرائيل از خداوند تعالى براى او آورد.
گفتم: بلى! رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به اسلام فرا خواند!
گفت: اى اسحق! چون رسول خدا او را به اسلام فرا خواند، امر از يكى از دو حال خارج نيست: يا اين خواندن به امر خداوند بوده است، و يا پيغمبر از نزد خود تكلف نموده است.
اسحق مى‏گويد: باز من تامل كردم!
مامون گفت: به رسول خدا نسبت تكلف مده! او بدون حجت‏خدائى از خود چيزى نمى‏آورد، و خداوند مى‏فرمايد: و ما انا من المتكلفين. [5]
«و من بدون برهان و حجت از جانب خدا چيزى را از نزد خود نمى‏آورم، و بر خود بطور ساختگى نمى‏بندم‏» .

من گفتم: بلى! اى امير مؤمنان، بلكه به امر خداوند، على را دعوت كرده است!
مامون گفت: آيا خداوند جبار جل ذكره، اينطور است كه: به پيامبرانش تكليف كند كه بخوانند و دعوت كنند، كسى را كه حكم درباره او جائز نيست، و تكليف نسبت‏ به او ممنوع و غير ممكن باشد؟ !
گفتم: اعوذ بالله، من پناه مى‏برم به خداوند كه چنين نسبتى به او بدهم!
مامون گفت: اى اسحق! تو در اين قياس گفتارت چنين مى‏بينى كه على در حال صباوت و طفوليت اسلام آورد، و تكليف و حكم بر او جائز نبود، و آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله از جانب خداوند تكليف شده است كه اطفال را دعوت كند و بخواند به امرى كه طاقت آن را ندارند؟ !
و رسول خدا در اين ساعت آنها را مى‏خواند، و در ساعت ديگر آنها برمى‏گردند، و در برگشت و ارتدادشان از اسلام، حكمى بر آنان جارى نمی شود، و چيزى لازم نمى‏گردد، و حكم رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره ارتداد آنها بلا اثر باشد، و چنين حكمى از جانب رسول خدا جائز نباشد؟ !
آيا چنين مطلبى در نزد تو جائز است كه آن را به خداوند عز و جل نسبت دهى؟ !
من گفتم: اعوذ بالله! من پناه مى‏برم به خداوند كه چنين نسبتى را به او بدهم.
مامون گفت: پس بنابراين من چنين مى‏بينم كه تو بايد بگوئى كه اين فضيلتى كه رسول خدا على را بدان برترى بخشيده است، فضيلتى است كه رسول خدا على (علیه السلام) را بدان فضيلت از ساير مردم ممتاز و ظاهر ساخت تا مردم قيمت و فضل او را بدانند.و اگر خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را امر به دعوت اطفال به اسلام مى‏كرد، بايد پيامبر همه اطفال را به اسلام بخواند، همچنانكه على را خواند؟
گفتم: آرى!

مامون گفت: براى اينكه تو نگوئى: على (علیه السلام) چون پسر عموى پيغمبر بود، فلهذا او را به اسلام فرا خواند، از تو مى‏پرسم: آيا چنين مطلبى به تو رسيده است كه پيغمبر يك نفر از اطفال از اهل خود و از اقرباى خود را به اسلام فرا خوانده باشد؟ !
من گفتم: نمى‏دانم، و چنين مطلبى به من نرسيده است كه آيا خوانده و يا نخوانده است!
مامون گفت: اى اسحق! به من بگو آيا چيزى را كه نمى‏دانى و از او علم واطلاعى ندارى، آيا مورد سؤال و بازپرسى و مؤاخذه قرار خواهى گرفت؟
گفتم: نه.
مامون گفت: بنابراين از آنچه خداوند از ما و از تو نخواسته است دست‏بردار و رها كن!
و سپس مامون گفت: بعد از سبقت در اسلام كدام عمل افضل است؟ !
گفتم: جهاد فى سبيل الله.
گفت: راست گفتى! آن جهادى كه از على بن ابي طالب (علیهما السلام)يافتى، آيا از يك نفر از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نظير او را يافته ای؟ !
من گفتم: در كدام وقت؟
گفت: در هر وقتى كه تو مى‏خواهى تعيين كنى!
من گفتم: در غزوه بدر.
مامون گفت: من منظورم غير از بدر چيزى نبود! آيا در غزوه بدر آنچه از جهاد براى هر كس را كه ديدى، كمتر از جهاد على نبود؟ ! به من بگو: تعداد نفرات كشتگان اسلام از كفار در بدر چقدر بودند؟
من گفتم: شصت نفر و اندى از مردان مشركين.
گفت: على (علیه السلام) به تنهائى چقدر كشت؟ !
گفتم: نمى‏دانم!

گفت: بيست و سه نفر و يا بيست و دو نفر، و چهل نفر از ساير مردم بوده است.
من گفتم: اى امير مؤمنان! ابو بكر در نزد پيغمبر خدا در عريش [6] رسول خدا بود.
گفت: چه مى‏كرد؟
گفتم: تدبير جنگ مى‏نمود.
گفت: ويحك (واى بر تو) آيا تدبيرش به تنهائى و مستقلا بود، و يا در تدبير رسول خدا شريك بود، و يا رسول خدا نياز به چنين تدبيرى داشت؟ !
هر كدام از اين سه صورت را كه دوست دارى انتخاب كن!
گفتم: اعوذ بالله از اينكه ابو بكر مستقلا بدون رسول خدا تدبير امر جنگ را بنمايد، و يا آنكه با رسول خدا شريك باشد، و يا آنكه رسول خدا نيازمند به تدبير و راى او بوده باشد!

مامون گفت: در اينصورت كه امر چنين است، بودن در عريش نزد رسول خدا چه فضيلتى دارد؟ !
آيا آن كسى كه در برابر رسول الله شمشير مى‏زند، افضل از كسى كه نشسته است نيست؟ گفتم: تمام لشگريان جهاد مى‏كنند.
گفت: راستى می گوئی، همه مجاهدند، و ليكن كسيكه با شمشير مى‏زند، و حمايت از جان رسول خدا می کند، و نيز حمايت از جان نشستگان می کند، افضل است.
آيا آيه شريفه را در كتاب خدا نخوانده ای:
لا يستوى القاعدون من المؤمنين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل الله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة و كلا وعد الله الحسنى و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما. [7]
«كسانى كه بدون توجه ضررى به آنها (همانند كورى و يا مرض) از مؤمنانى كه از جنگ نشسته‏اند، با كسانى كه در راه خدا با مال‏ه ای خود و جان‏ه ای خود جهاد مى‏كنند، مساوى و برابر نيستند.خداوند، مجاهدان با مال‏ه ای خود، و با جان‏ه ای خود را بر نشستگان به درجه ای و مرتبه ای برترى بخشيده است و خداوند به همه وعده نيكو داده است.و مجاهدان را بر نشستگان به پاداش و مزد عظيمى فضيلت داده است.»

من گفتم: ابو بكر و عمر هم از مجاهدان بوده‏اند.
مامون گفت: آيا براى ابو بكر و عمر فضيلتى نسبت‏به آن كسانى كه اصلا در اين غزوه حاضر نشده‏اند نيست؟ !
گفتم: آرى!
گفت: همينطور كسى كه با نفس خود جهاد و بذل كرده است، از ابو بكر و عمرى كه حاضر شده‏اند، و جهاد نكرده‏اند، داراى فضيلت و برترى است.
گفتم: آرى همينطور است!

احتجاج‌ مأمون‌ در افضليّت‌ علي‌ عليه‌ السّلام‌ به‌ سورۀ هل‌ أتي‌

گفت: اى اسحق! آيا قرآن مى‏خوانى؟ !
گفتم: آرى! گفت: براى من بخوان:
هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا [8]
من خواندم تا رسيدم به اين آيه:
يشربون من كاس كان مزاجها كافورا [9]
تا آنجا كه مى‏فرمايد:
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا.[10]

گفت: يكقدرى آهسته‏ تر، اندكى توقف.اين آيات درباره كه نازل شده است؟ !
گفتم: درباره على
گفت: آيا به تو رسيده است كه چون على، مسكين و يتيم و اسير را اطعام كرد گفت: انما نطعمكم لوجه الله (ما شما را براى رضاى خدا و براى وجه خدا شما را اطعام مى‏نمائيم)
گفتم: آرى!
گفت: هيچ شنیده ای كه خداوند كسى را همانند على در كتاب خود، توصيف كرده باشد؟ !
گفتم: نه.
گفت: راست می گوئی! چون خداوند جل ثنآؤه سيره و روش على (علیه السلام) را مى‏داند.
اى اسحق! آيا تو چنين نيستى كه شهادت دهى كه آن عشره مبشره [11]در بهشت هستند؟ !
گفتم: آرى! اى امير مؤمنان!
گفت: به من بگو: اگر كسى بگويد: به خدا سوگند، من نمى‏دانم اين حديث درست است، و يا نادرست، و نمى‏دانم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله گفته است و يا نگفته است؟ آيا چنين كسى در نزد تو كافر است؟ !
گفتم: اعوذ بالله، از اينكه او را كافر بدانم!
گفت: به من بگو: اگر كسى بگويد: نمى‏دانم كه اين سوره (سوره دهر) از كتاب خدا هست، و يا نيست، آيا آن كس كافر است؟ !
گفتم: آرى كافر است!
مامون گفت: اى اسحق! من در بين اين دو مسئله تفاوت مى‏بينم! [12]
گفت: آيا تو روايت احاديث را مى‏كنى؟ !
گفتم: آرى!

گفت: حديث طير را [13] پرنده را) مى‏دانى؟ !
گفتم: آرى!
گفت: براى من حديث كن! و من حديث طير را براى او بازگو كردم.

گفت: من تا به حال كه با تو سخن مى‏گفتم و مكالمه مى‏نمودم، چنين مى‏پنداشتم كه تو كسى هستى كه معاند حق و دشمن با واقعيت نيستى! و ليكن الآن عناد و دشمنى تو براى من ظاهر شد! آيا تو يقين دارى كه اين حديث صحيح است؟ !
گفتم: بلى.اين حديث را كسانى روايت كرده‏اند كه رد آن بر من ممكن نيست.
گفت: به من بگو: كسى كه يقين دارد اين حديث صحيح است، و سپس چنين گمان كند كه احدى از افراد از على افضل باشد، حال او از يكى سه وجه خارج نيست:
يا اينكه در نزد او دعاى رسول خدا رد شده و به اجابت نرسيده است؟
و يا اينكه خداوند عز و جل، شخص افضل از خلق خود را مى‏شناخته است، و ليكن غير افضل يعنى مفضول در نزد خدا محبوبتر از افضل بوده است؟
و يا اينكه مى‏گويد: خداوند عز و جل، افضل و غير افضل را نمى‏شناخته است؟
اسحق مى‏گويد: من باز در پاسخ درنگ كردم.
مامون گفت: اى اسحق! تو هيچ يك از سه احتمال را نمى‏توانى اختيار كنى! زيرا هر كدام از آنها را اختيار كنى، من تو را توبه مى‏دهم (به جهت ملازمه كفرى كه پديد مى‏آيد)
و اگر براى اين حديث در صورت فرض غير افضليت على تاويلى غير از اين وجهى كه ذكر كردم به نظر تو مى‏رسد، بيان كن!

من گفتم: نمى‏دانم، و ليكن ابو بكر هم داراى فضيلت است!

گفت: آرى اگر براى او فضلى نبود، گفته نمى‏شد، على افضل از اوست، حال بگو ببينم آن فضيلتى كه الآن براى ابو بكر قصد كرده ای كدام است؟ !
گفتم: گفتار خداوند عز و جل:
ثانى اثنين اذهما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا. [14]
«دومى از دو نفر در آن وقتى كه آن دو در غار بودند در آن وقتى كه پيغمبر به مصاحب خود مى‏گفت: اندوهگين مباش! خداوند با ماست!»
در اين آيه خداوند به ابو بكر نسبت صحبت‏يعنى مصاحبت و همنشينى با رسول خدا را داده است.

استدلال‌ مأمون‌ بر اينكه‌ مصاحبت‌ در غار موجب‌ فضيلت‌ نيست‌
مامون گفت: اى ابا اسحق! من تحميل راه دشوار و سخت را در طريق تو، بر تو نمى‏كنم، من چنين يافته‏ام كه خداوند تعالى نسبت صحبت و همنشينى شخص كافرى را مى‏دهد با كسى كه او را پسنديده و اختيار كرده است، و از افعال او راضى بوده است، و آن گفتار خداست:

فقال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سواك رجلا – لكنا هو الله ربى و لا اشرك بربى احدا.] [15
«پس مصاحب و رفيق او، در مقام محاوره و پاسخگوئى برآمده و به او گفت: آيا به خداوندى كه تو را از خاك آفريد، و پس از آن از نطفه آفريد، و سپس مردى كامل و معتدل الاجزاء قرار داد، كافر شدى؟ و ليكن من چنين هستم كه: آن خداى غيب و شهود را پروردگار خود مى‏دانم و هيچكس را با پروردگار خود شريك نمى‏گردانم‏» .

مامون گفت: اينك كه مطلب را به اينجا كشاندى، و دست‏بردار از اين اصرار و ابرام خود نيستى، من ناچارم كه در اين آيه بيشتر استقصاء نموده، و راه بحث را بر تو ببندم!
به من بگو: آيا اين حزن و اندوه ابو بكر از روى رضا بوده است، و يا از روى سخط و فقدان رضا؟ !
گفتم: ابو بكر محزون شد به جهت‏حفظ رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم و از روى خوفى كه براى آن حضرت داشت، و غمى كه براى او پيدا شد به جهت ترس از آن بود كه مبادا امر ناپسندى به آنحضرت برسد!
مامون گفت: اين پاسخ من نيست! جواب من اين است كه بگوئى: از روى رضا بود و يا از روى سخط!
من گفتم: بلكه از روى رضاى خداوند بوده است.
مامون گفت: پس گويا خداوند جل ذكره به سوى ما پيغمبرى را مى‏فرستد كه ما را از رضاى او و طاعت او نهى كند؟
من گفتم: اعوذ بالله كه چنين باشد!
گفت: مگر تو نگفتى كه: اندوه و حزن ابو بكر از روى رضا بود؟
گفتم: آرى!
گفت: مگر نيافتى كه قرآن گواه است‏بر آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله به او گفت: لا تحزن (اندوهگين مباش) و او را از حزن و اندوه نهى كرد؟
من گفتم: اعوذ بالله.
مامون گفت: اى اسحق! طريقه بحث من اينطور است كه با تو مدارا و رفق مى‏كنم، زيرا كه اميد است‏خداوند تو را به طريق حق برگرداند، و از باطل به سوى حق گرايش دهد، از كثرت استعاذه به خدا كه در گفتارت مى‏برى (و اعوذ بالله زياد می گوئی) !
و حالا براى من بگو: مراد از گفتار خداوند:

فانزل الله سكينته عليه (و خداوند آرامش و اطمينان خود را بر او فرستاد) مراد از آنكس كيست؟ !
آيا رسول خداست، يا ابو بكر؟ !
گفتم: رسول خدا است.
گفت: راست گفتى! براى من بگو در گفتار خدا كه مى‏فرمايد:
و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم[16] و در روز جنگ حنين كه كثرت افراد شما موجب غرور شما شد) تا آنكه مى‏فرمايد:
ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين [17]
(و سپس خداوند آرامش و اطمينان خود را بر رسولش و بر مؤمنين فرستاد)
آيا مى‏دانى مؤمنانى كه خداوند در اينجا اراده كرده است، چه كسانى هستند؟ !
گفتم: نمى‏دانم اى امير مؤمنان.
گفت: در روز غزوه حنين مردم همه فرار كردند، و با پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم كسى نماند جز هفت نفر از بنى هاشم: على (علیه السلام) با شمشيرش در برابر رسول خدا شمشير مى‏زد.و عباس لگام قاطر رسول خدا را گرفته بود، و پنج نفر ديگر دور پيامبر را گرفته بودند كه مبادا از زخم دشمنان به آنحضرت آسيبى رسد.تا آنكه خداوند ظفر خود را بر رسول خود عنايت كرد.
و مراد از مؤمنون در اين آيه خصوص على (علیه السلام) است و پس از او ساير بنى هاشم كه حضور داشتند.
حالا بگو ببينم: چه كسى افضل است؟ آن كسى كه با رسول خدا در آن وقت گير و دار بوده است، يا آن كسى كه فرار كرده و خداوند براى او موضعى نديده است كه آرامش و سكينه خود را براى او بفرستد و نازل كند؟ !
من گفتم: بلكه آن كسى كه براى او سكينه و آرامش را فرستاده، افضل است!

مامون گفت: اى اسحق! كدام يك افضل‏اند؟ !
آيا آن كسى كه در غار بوده است، و يا آن كسى كه بر فراش رسول خدا خوابيده، و با بذل جان خود، نفس رسول خدا را حفظ كرده است، تا بدينوسيله آن هجرتى را كه رسول الله اراده كرده بود، به ثمر رسيد، و توانست مهاجرت نمايد؟ !

احتجاج‌ مأمون‌ به‌ خوابيدن‌ أميرالمؤمنين‌ در فراش‌ رسول‌ خدا و به‌ حديث‌ غدير
خداوند تبارك و تعالى پيغمبر خود را امر كرد تا على را امر كند كه در رختخواب پيامبر بخوابد، و با بذل نفس خود، جان رسول الله را حفظ كند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم على را به خوابيدن در فراش خود امر كردند.
على گريه كرد.
رسول خدا گفت: چرا گريه مى‏ كنى اى على (علیه السلام)؟ آيا از مرگ مى‏ ترسى؟ !
گفت: نه چنين است، سوگند به خدائى كه تو را به نبوت مبعوث كرده است! و ليكن مى‏ ترسم: شايد به شما صدمه ای وارد شود! اى رسول خدا آيا شما سالم مى‏مانيد؟ !
پيامبر خدا گفتند: آرى! على (علیه السلام) گفت: سمعا و طاعة و طيبة نفسى بالفدآء لك يا رسول الله (گوش به فرمانم، و اطاعت‏شيوه من است، با طيب خاطر مى‏پذيرم، جان من فداى تو باد اى رسول خدا) !
على (علیه السلام) آمد در خوابگاه پيغمبر، و در آنجا به پشت‏بر روى زمين دراز كشيد، و لباس پيامبر را بر روى خود كشيد.مشركان آمدند، و خانه را احاطه كردند، و هيچ شكى نداشتند كه او رسول الله است، و اجماع و اتفاق كرده بودند كه: هر يك از قبايل قريش يك ضربه با شمشير بر آنحضرت بزنند، تا بنى‏هاشم نتوانند خون پيامبر را از يك قبيله به خصوص طلب كنند.و على گفتار قوم را كه آماده اتلاف او بودند مى‏شنيد، و اين صحنه رعب‏انگيز او را به فزع و جزع نينداخت، همانطور كه رفيقش در غار جزع كرد، و پيوسته على در اين امر شكيبا بوده و خود را به خدا سپرده و آماده مرگ بود، تا آنكه خداوند ملائكه خود را فرستاد و او را از مشركين تا طلوع صبح حفظ كردند.چون صبح شد، على ايستاد، مشركان به او نگريستند، و گفتند: محمد كجاست؟
على (علیه السلام) گفت: من چه مى‏دانم محمد كجاست؟ !
مشركان گفتند: ما در اين قضيه هيچ نمى‏بينيم مگر آنچه از اول شب تا به حال، تو با خوابيدن خود، ما را گول زده ای و به خطا رهبرى كرده ای!

و على پيوسته و دائما در آن خطرات و آفات و عاهاتى كه در شرف هجوم به پيغمبر بود، افضل افرادى بود كه براى دفع آن قيام مى‏نمود، و پيوسته اين حالت دفاعى در على زياد مى‏شد، و كم نمى‏شد، تا آنكه خداوند روح پيامبرش را به سوى خود قبض نمود.
اى اسحق! آيا حديث ولايت (حديث غدير) را روايت مى‏كنى؟ !
گفتم: آرى! اى امير مؤمنان.گفت: براى من روايت كن، و من روايت كردم.
گفت: اى اسحق! آيا به من خبر نمى‏دهى كه اين حديث‏بر ابو بكر و عمر تعهدى را نسبت‏به ولايت على ايجاب كرد كه قبل از اين حديث، آن تعهد لازم و گردن‏گير نبود؟ !
من گفتم: مردم مى‏گويند اين حديث‏به سبب زيد بن حارثة بيان شد، كه بين او و بين على (علیه السلام) گفتگوئى رد و بدل شد، و زيد بن حارثه ولاء على را انكار كرد، و به پى‏آمد اين قضيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت: من كنت مولاه فعلى مولاه.اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. (هر كس كه من دوست او هستم، على هم دوست اوست، خدايا دوست‏بدار كسى را كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن دارد) .
مامون گفت: پيغمبر اين بيان را در كجا كرد؟ آيا بعد از بازگشتش از حجة الوداع نبود؟ !
گفتم: آرى! مامون گفت: زيد بن حارثه قبل از اين زمان كشته شده بود: قبل از غدير.چگونه نفس تو راضى می شود كه چنين حكمى كند؟
تو به من بگو: اگر فرضا پسرى داشته باشى كه از سن او فقط پانزده سال بگذرد، و بگويد: ايها الناس همه شما بدانيد كه: مولاى مولا ابن عمى (دوست من دوست پسر عموى من است) آيا تو اين اخبار واضحى را كه پسرت داده است: اخبارى كه مردم همه مى‏دانند و كسى منكر آن نيست، بر پسرت انكار نمى‏كنى؟
و ناپسند نمى‏دانى؟ !
گفتم: آرى! بار پروردگارا!
مامون گفت: اى اسحق تو پسرت را پاك و منزه مى‏دانى از آنچه رسول خدا را پاك و منزه نمى‏دانى، و به رسول خدا نسبت مى‏دهى چيزى را كه حاضر نيستى به پسرت نسبت‏بدهى!
ويحكم لا تجعلوا فقهاءكم اربابكم
(واى بر شما! فقه ای خود را اربابان و مربيان خود قرار ندهيد) ! خداوند مى‏فرمايد:

اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله.[18]
«عامه مردم يهود و نصارى، علمآء و پارسايان خود را اربابان خود اتخاذ كردند، و خدا را به شمار نياوردند.»
اين عامه مردم براى آنها نماز نمى‏خواندند، و روزه هم نمى‏گرفتند، و نمى‏پنداشتند كه حقيقة آن علمآء و رهبانان خداوندان ايشانند، و ليكن آنان امر كردند و اينان اطاعت امر آنها را نمودند.

استدلال‌ مأمون‌ به‌ حديث‌ منزلة‌ براي‌ خلافت‌ أميرالمؤمنين‌ علی عليه‌ السّلام‌

اى اسحق! آيا حديث انت منى بمنزلة هارون من موسى را روايت مى‏كنى؟ !
گفتم: آرى اى امير مؤمنان! من آن را شنيده‏ام، و شنيدم كسى را كه آن را صحيح مى‏شمرد، و كسى كه آن را رد مى‏كرد!
مامون گفت: كدام يك از آن دو در نزد تو بيشتر مورد وثوق هستند؟ !
آن كسى كه حديث را از او شنيدى، و آن را صحيح مى‏دانست، و يا آن كسى كه آن را انكار مى‏كرد؟ !

گفتم: آن كسى كه صحيح مى‏دانست.
مامون گفت: آيا اين امر ممكن است كه رسول خدا در اين گفتارش، شوخى و مزاح كرده باشد؟
گفتم: اعوذ بالله،
گفت: گفتارى بدون معنى را گفته باشد كه بر آن ايستادگى نداشته باشد؟
گفتم: اعوذ بالله!
گفت: آيا مى‏دانى كه هارون برادر پدر و مادرى موسى بود؟ !
گفتم: آرى!
گفت: پس بنابراين على (علیه السلام) برادر پدر و مادرى رسول خدا بوده است؟!
گفتم: نه!
گفت: مگر هارون پيغمبر نبوده است و على غير پيغمبر نبوده است؟ !
گفتم: آرى
گفت: اين دو حالت هيچكدام در على نبوده‏اند، و ليكن هر دوى آنها در هارون بوده‏اند.
پس معنى و مفهوم اين گفتار پيامبر: انت منى بمنزلة هارون من موسى (نسبت تو با من مثل نسبت هارون است‏با موسى) چيست؟ !

گفتم: چون پيغمبر على را بجاى خود در مدينه گذاشت، و منافقين گفتند: چون بردن على بر رسول خدا سنگينى داشته است، فلهذا پيغمبر خدا خواست‏با اين جمله، دل او را شاد و نفس او را مسرور كند.
مامون گفت: فعليهذا مى‏خواسته است دل على را شاد كند با گفتارى كه معنى و مفهوم ندارد.
اسحق مى‏گويد: من در پاسخ مامون قدرى توقف كردم.

مامون گفت: اى اسحق اين آيه معنائى دارد كه در كتاب خدا روشن است.
گفتم: آن معنى چيست اى امير مؤمنان؟ !
گفت:گفتار خداوند عز و جل است كه از موسى به برادرش هارون حكايت می کند:
اخلفنی فى قومى و اصلح و لا تتبع سبيل المفسدين. [19]
«تو اى هارون، خليفه و جانشين من باش در ميان قوم من و اصلاح كن، و از راه مفسدان پيروى مكن.»
من گفتم: اى امير مؤمنان: موسى هارون را در ميان قومش به جانشينى گذارد، و خودش زنده بود، و براى ملاقات پروردگارش رهسپار شد، و ليكن رسول خدا على (علیه السلام) را به جانشينى خود گذارد، در وقتى كه براى جنگ مى‏رفت. (يعنى اين جانشينى مثل آن جانشينى نيست كه استخلاف بر همه امت‏باشد) .
مامون گفت: ابدا، اينطور نيست كه تو می گوئی! به من بگو: وقتى كه موسى در ميان قوم خود هارون را به خلافت گذاشت، آيا با او يكى از اصحابش و يا يكى از بنى اسرائيل همراه بودند؟ !
گفتم: نه!
گفت: مگر بر همه جماعت اصحابش و بر همه بنى اسرائيل او را خليفه قرار نداد؟ !
گفتم: آرى!
گفت: براى من بگو: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى جنگ مى‏رفت مگر همه را با خود نمى‏برد، و غير از ضعيفان و نسوان و كودكان كسى را باقى نمى‏گذاشت؟ پس چگونه اين خلافت‏براى على (علیه السلام) مثل خلافت‏براى هارون است؟ (و مراد از انت منى بمنزلة هارون من موسى، خلافت على براى همه امت است، همانند خلافت هارون براى همه امت، و مراد تنها خلافت در جنگ و سرپرستى ضعفاء و زنان و اطفال نيست) .
و سپس مامون گفت: براى من از كتاب خدا دليل روشن ديگرى است كه دلالت‏بر استخلاف امير المؤمنين على بن ابي طالب (علیهما السلام)دارد كه هيچكس را تاب رد و انكار آن نيست، و هيچكس را سراغ ندارم كه به آن احتجاج كرده باشد و اميدمندم كه فهم آن براى من توفيقى از جانب خداوند بوده باشد!
گفتم: آن دليل كدام است، اى امير مؤمنان؟ !
مامون گفت: گفتار خداوند عز و جل است در وقتى كه حكايت از موسى می کند كه گفت:
و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى اشدد به ازرى و اشركه فى امرى كى نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا انك كنت‏بنا بصيرا. [20]
«و قرار بده از اهل من وزيرى را براى من، و آن وزير برادر من هارون باشد.و تو بواسطه او پشت مرا محكم كن، و او را در امر رسالت من شريك گردان، تا تسبيح تو را بسيار بگوئيم و ياد تو را بسيار بنمائيم و بدرستيكه تو حقا به حال ما بصير و بينائى.»

پس تو اى على نسبت‏به من به منزله هارون مى‏باشى نسبت‏به موسى: وزير من مى‏باشى در اهل من و برادر من مى‏باشى كه خداوند پشت مرا به او محكم می کند، و او را در امر رسالت من شريك مى‏نمايد، به جهت اينكه تسبيح او را بسيار گوئيم، و ياد او را بسيار بنمائيم.

آيا در توان و قدرت كسى هست كه غير از آنچه ما در اينجا گفتيم مطلبى بياورد و سخنى وارد سازد؟ و چنين نيست كه بتواند گفتار پيامبر را باطل كند، و او را به سر حدى كه كلام بدون معنى و مفهوم باشد تنزل دهد.

اسحق مى‏گويد: مجلس به طول انجاميد، و روز بالا آمد و يحيى بن اكثم گفت: اى امير مؤمنان: حق را آشكار و واضح نمودى براى كسى كه خداوند درباره او اراده خير كرده است، و ثابت و استوار ساختى چيزى را كه احدى قادر بر دفع آن نيست.

اسحق مى‏گويد: مامون در اين حال رو كرد به ما و گفت: نظريه شما چيست؟ !

همگى ما جماعت گفتيم: گفتار و نظريه ما همان گفتار و نظريه ای است كه امير مؤمنان اعزه الله اختيار كرده است!
مامون گفت: سوگند به خداوند كه اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نمى‏گفت:
اقبلوا القول من الناس (گفتار را از مردم قبول كنيد) ما گفتار را از شما قبول نمى‏كرديم.

بار پروردگارا! من در گفتارم راه نصيحت ايشان را پيمودم.بار پروردگارا من امر ولايت را از عهده خود خارج كردم، و از گردن خود ساقط نمودم! بار پروردگارا! من با حب على و ولايت على (علیه السلام) براى تقرب به سوى تو قبول تعهد مى‏كنم و اين طريقه را دين خود اتخاذ مى‏نمايم. [21]

——————————

[1] ـ سَوَاد لباس‌ سياهي‌ است‌ كه‌ شعار بني‌ عبّاس‌ است‌ ؛ و طَيْلَسان‌ با فتح‌ طاء و تثليت‌ لام‌ ، كِسائي‌ است‌ دائره‌اي‌ شكل‌ سبز رنگ‌ ، كه‌ قسمت‌ پائين‌ را ندارد و فقط‌ قسمت‌ بالاي‌ بدن‌ را مي‌پوشاند ، و خواصّ از علماء و مشايخ‌ مي‌پوشيدند ، و اصلاً از لباس‌هاي‌ عجم‌ بوده‌ است‌ . و طويله‌ لباس‌ بلند سرتاسري‌ است‌ شبيه‌ لبّاده‌ ، و عمامه‌ همان‌ پارچه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ شكل‌ مدوّر بر سر مي‌بندند ، و قَلَنْسُوَه‌ كلاهي‌ است‌ كه‌ بر سر مي‌گذارند ، و داراي‌ أنواعي‌ است‌ و بعضي‌ از آن‌ را در زير عمامه‌ مي‌گذارند .
[2] ـ همانطور كه‌ امروزه‌ نيز در زبان‌ غير مطّلعين‌ به‌ سير و تواريخ‌ و در افكار افراد سطحي‌ بين‌ شايع‌ است‌ كه‌ مي‌گويند : ابوبكر و عمر خدماتي‌ براي‌ اسلام‌ كرده‌اند ، خدمات‌ چشمگير و پر اُبّهت‌ مانند جنگ‌هاي‌ ردّۀ أبوبكر و مانند جنگ‌هاي‌ فتوحيّه‌ عمر كه‌ اسلام‌ بواسطۀ آنها از جهت‌ وسعت‌ آب‌ و خاك‌ توسعه‌ يافت‌ همينطور در نزد اسحق‌ بن‌ ابراهيم‌ هم‌ مطلب‌ چنين‌ بوده‌ است‌ و مي‌خواسته‌ است‌ كارهاي‌ شيخين‌ را بعد از رحلت‌ رسول‌ اله‌ آنهم‌ كارهاي‌ چشمگير و پر سر و صدا و پر غوغا را به‌ حساب‌ آورده‌ و آنها را ميزان‌ و معيار فضيلت‌ قرار دهد . مأمون‌ با حصر معيار فضيلت‌ به‌ فداكاري‌ و ايثار در زمان‌ رسول‌ خدا جلوي‌ اين‌ فكر را از استدلال‌ اسحق‌ گرفت‌ و گفت‌ : معيار فقط‌ كارهائي‌ است‌ كه‌ در زمان‌ رسول‌ خدا صورت‌ گرفته‌ است‌ و أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ به‌ قدري‌ در زمان‌ رسول‌ خدا كارهاي‌ مهم‌ و قدم‌هاي‌ بلند در اسلام‌ دارند كه‌ نه‌ تنها عمل‌ أبابكر و عمر بلكه‌ عمل‌ عشرۀ مبشّره‌ را هم‌ اگر روي‌ هم‌ بگذارند به‌ اندازۀ عمل‌ آن‌ حضرت‌ نمي‌شود . زيرا اگر بعد از رسول‌ خدا ، قدرت‌ بدست‌ آن‌ حضرت‌ بود ، از كجا كه‌ اعمالي‌ پاك‌تر و بهتر و وسيع‌تر انجام‌ نمي‌داند ؟ با آنكه‌ بنا به‌ فرض‌ ، خدمات‌ و سوابق‌ او در زمان‌ رسول‌ خدا درخشان‌تر و عالي‌تر بوده‌ است‌ . و از اين‌ گذشته‌ ما در زمان‌هاي‌ بعد از رسول‌ خدا كساني‌ را مي‌بينيم‌ كه‌ صورت‌ عملشان‌ از حجّ و جهاد و صلوة‌ و صوم‌ و غيرها بسيار چشمگيرتر بود است‌ با آنكه‌ به‌ اتّفاق‌ ما و شخص‌ مخالف‌ ، ايشان‌ أفضل‌ از افراد زمانِ رسول‌ خدا نبوده‌اند . و عليهذا ميزان‌ فضليت‌ انحصار پيدا مي‌كند به‌ خلوص‌ و اخلاص‌ در عمل‌ و ايثار و جان‌ بازي‌ در حال‌ شدّت‌ و عسرت‌ ، و تقدّم‌ و استواري‌ در عمل‌ و پيشقدمي‌ در حال‌ فرار مردم‌ و تنهائي‌ رسول‌ الله‌ ، و حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ در اين‌ أعمال‌ فرد شاخص‌ و درجۀ يك‌ اسلام‌ بوده‌اند .
[3] ـ شاهد و مؤيّد اين‌ مطلب‌ آيۀ 10 از سورۀ 57 : حديث‌ است‌ : لا يَسْتَوِي‌ مِنكُمْ مَن‌ أَنفَقَ مِن‌ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قَاتَلَ أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِن‌ بَعْدِ وَ قَاتَلُوا «يكسان‌ نيستند افرادي‌ از شما كه‌ قبل‌ از فتح‌ ، انفاق‌ كرده‌ و كارزار نموده‌اند ، ايشان‌ درجه‌ و مرتبۀ شان‌ عظيم‌تر است‌ از كساني‌ كه‌ بعد از فتح‌ انفاق‌ نموده‌ و كارزار كرده‌اند» .
[4] ـ آيۀ 10 و 11 ، از سورۀ 56 : واقعة‌ .
[5] ـ آيۀ 86 ، از سورۀ 38 : ص‌ .
[6] ـ عَرِيش‌ ، اطاقي‌ است‌ كه‌ به‌ مثابه‌ خيمه‌ درست‌ مي‌كنند ، تا از آفتاب‌ محفوظ‌ بمانند .
[7] ـ آيۀ 95 ، از سورۀ 4 : نساء .
[8] ـ آيۀ 1 ، از سورۀ 76 ، دهر : آيا بر انسان‌ زماني‌ از روزگار گذشت‌ كه‌ او چيز قابل‌ ذكر نباشد ؟
[9] ـ آيۀ 5 : ابرار پيوسته‌ مي‌آشامند از كاسۀ شرابي‌ كه‌ با كافور آميخته‌ شده‌ است‌ .
[10] ـ آيۀ 8 : و بر اساس‌ محبّت‌ خداوندي‌ مسكين‌ و يتيم‌ و اسير را إطعام‌ مي‌نمايند .
[11] ـ عامّه‌ در كتب‌ خود روايت‌ مي‌كنند كه‌ رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ به‌ ده‌ نفر از اصحاب‌ خود بشارت‌ به‌ بهشت‌ را داده‌ است‌ فلهذا آنان‌ را عشرۀ مبشّره‌ مي‌نامند و عبارتند از : أبوبكر و عمر و علي‌ و عثمان‌ و طلحه‌ و زبير و سعد بن‌ أبي‌ وقّاص‌ و عبدالرحمن‌ بن‌ عوف‌ ، و سعيد بن‌ زيد بن‌ عمرو بن‌ نفيل‌ ، و عبدالله‌ بن‌ مسعود وليكن‌ اين‌ روايات‌ را إجماع‌ شيعه‌ ردّ مي‌كند و شيعه‌ قائل‌ است‌ بر اينكه‌ اين‌ حديث‌ ، مجعول‌ و ساختگي‌ است‌ . روايت‌ عشرۀ مبشره‌ در «اسد الغابة‌» ج‌ 3 ، ص‌ 378 وارد است‌ .
[12] ـ مأمون‌ مي‌خواهد بگويد حديث‌ بهشتي‌ بودن‌ عشرۀ مبشّره‌ مجعول‌ است‌ ، و اگر كسي‌ انكار كند كافر نشده‌ است‌ ، به‌ خلاف‌ سورۀ هل‌ أتي‌ كه‌ در شأن‌ أهل‌ بيت‌ آمده‌ ، كه‌ قرآن‌ است‌ و إنكارش‌ موجب‌ كفر است‌.
[13] ـ اين‌ حديث‌ را شيعه‌ و عامّه‌ با سند متواتر و راويان‌ موثّق‌ روايت‌ كرده‌اند كه‌ روزي‌ أنس‌ بن‌ مالِك‌ (خادم‌ رسول‌ خدا) پرندۀ بريان‌ شده‌اي‌ را در نزد آن‌ حضرت‌ گذارد ، رسول‌ الله‌ دعا كرد : اللهمّ أدخِل‌ إلَيَّ أحبَّ خَلْقِكَ إليكَ يَأكُل‌ مَعي‌ مِن‌ هَذَا الطَّائر (خداوندا محبوب‌ترين‌ خلق‌ خود را به‌ سوي‌ من‌ بفرست‌ تا با من‌ از اين‌ پرنده‌ بخورد) . در همانوقت‌ علي‌ عليه‌ السّلام‌ بر رسول‌ خدا وارد شدند و با حضرت‌ از آن‌ تناول‌ نمودند ، انس‌ مي‌گويد : چون‌ رسول‌ خدا اين‌ دعا را كردند ، من‌ با خود گفتم‌ : خداوندا اين‌ محبوب‌ترين‌ خلق‌ خود را مردي‌ از طائفۀ انصار قرار بده‌ (چون‌ أنس‌ از انصار بود و مي‌خواست‌ اين‌ افتخار يعني‌ محبوب‌ترين‌ خلق‌ خدا در نزد خدا از قوم‌ خودش‌ باشد) . در اين‌ حال‌ علي‌ در خانه‌ را زد ، أنس‌ به‌ پست‌ در رفت‌ و به‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ گفت‌ : رسول‌ خدا در منزل‌ مشغول‌ قضاء حاجتي‌ هستند ، و در را باز نكرد . بار ديگر رسول‌ خدا دعا كردند : اللهمَّ أدخِل‌ إليَّ أحبَّ خلقك‌ اليك‌ يأكل‌ معي‌ من‌ هذا الطائر . باز أميرالمؤمنين‌ در زدند و انس‌ از باز كردنِ در تعلّل‌ كرد . پيامبر براي‌ بار سوم‌ دعا كردند . و چون‌ أميرالمؤمنين‌ در زدند رسول‌ خدا گفتند : چرا در را باز نمي‌ كني‌ ؟! انس‌ گفت‌ : يا رسول‌ الله‌ مي‌خواستم‌ مردي‌ از انصار باشد ، حضرت‌ فرمودند : لَسْتَ بأولّ رَجُل‌ أحَبَّ قَومَه‌ ، (تو اوّلين‌ مردي‌ نيستي‌ كه‌ قوم‌ و خويشاوندان‌ خود را دوست‌ داشته‌ باشد) . در را باز كردم‌ و علي‌ عليه‌ السّلام‌ وارد شد و رسول‌ خدا پرسيد : اي‌ علي‌ چرا دير آمدي‌ ؟ أميرالمومنين‌ جريان‌ قضيّه‌ را گفتند كه‌ دو بار آمدم‌ و انس‌ گفت‌ : رسول‌ خدا نمي‌توانند ملاقات‌ كنند . أميرالمؤمنين‌ با رسول‌ خدا از آن‌ پرنده‌ ميل‌ كردند.
[14] ـ آيۀ 40 ، از سورۀ 9 : توبه‌ .
[15] ـ آيۀ 34 و 35 ، از سورۀ 18 : كَهف‌ . و در اين‌ آيه‌ ، عنوان‌ صاحب‌ به‌ آن‌ شخص‌ مؤمن‌ اطلاق‌ شده‌ است‌ وليكن‌ چون‌ اين‌ عنوان‌ از عناوين‌ اضافي‌ و نسبي‌ است‌ ، و كسيكه‌ صاحب‌ و مصاحب‌ ديگري‌ باشد حتماً آن‌ ديگري‌ نيز صاحب‌ و مصاحب‌ شخص‌ اوّل‌ است‌ ، فلهذا مأمون‌ از اين‌ ملازمه‌ استفاده‌ كرده‌ ، و از تعبير عنوان‌ صاحب‌ به‌ مؤمن‌ استفادۀ صحّت‌ تعبير آنرا به‌ كافر نموده‌ است‌‌.
[16] ـ بعضي‌ از آيه ‌ 25 ، از سورۀ 9 : توبه‌ . و يك‌ دليل‌ روشن‌ براي‌ مرجوحيّت‌ و منقصت‌ أبوبكر انضمام‌ همين‌ آيه‌ است‌ با آيۀ : فَأنزلَ اللَهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْه‌ ، زيرا در اين‌ آيه‌ مي‌فرمايد : خداوند سكينه‌ و آرامش‌ خود را در غزوۀ حنين‌ بر رسولش‌ و بر مؤمنان‌ نازل‌ كرد . و امّا در آن‌ آيه‌ با آنكه‌ گفتار فقط‌ راجع‌ به‌ رسول‌ الله‌ و أبوبكر است‌ ؛ ثانِي‌ اثنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي‌ الْغَارِ ، و يپامبر هم‌ او را نهي‌ از حُزن‌ كردند ، و گوشزد نموده‌اند كه‌ : إِنَّ اللَهَ مَعَنا خدا با ماست‌ ، و قاعدةً در صورت‌ نزول‌ سكينه‌ و آرامش‌ خدائي‌ بر هر دوي‌ آنها بايد بفرمايد : فَأنزَل‌ الله‌ سيكنتَه‌ عليهما. ولي‌ معذلك‌ فقط‌ مي‌گويد : خداوند سكينۀ خود را بر پيغمبرش‌ نازل‌ كرد و كأنّه‌ تصريح‌ دارد بر آنكه‌ بر أبوبكر نازل‌ نكرد ، و اين‌ مفهوم‌ گر چه‌ مفهوم‌ لقب‌ است‌ ولي‌ با اين‌ خصوصيّاتي‌ كه‌ ذكر كرديم‌ ، از مفهوم‌ شرط‌ و نظائره‌ ظهورش‌ قوي‌تر و دلالتش‌ بر مطلوب‌ أدلّ است‌ .
[17] ـ همان
[18] ـ آيۀ 31 ، از سورۀ 9 : توبه‌ .
[19] ـ آيۀ 142 ، از سورۀ 7 : اعراف‌ .
[20] آيۀ 29 تا 35 ، از سورۀ 20 : طه‌ .
[21] العقد الفريد : ابن عبد ربه ج : 5 ص : 350

هیچ ویدئویی یافت نشد
اشتراک گذاری:

مقالات مرتبط

مطالب و مقالات مرتبط

قال إبن وهب، عن الليث، عن يحيى بن سعيد، أنه سئل عن صلاة الأمير خلف القاریء؟ قال : ما بلغنا أن عمر وع...
عبدالرحمن بن عبدالقاری می ‌گويد:با عمر بن خطاب شبی در ماه رمضان به مسجد الحرام رفتم. در آن جا مردم م...
…عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: كُنْتُ أَنَا وَحَفْصَةُ صَائِمَتَيْنِ، فَعَرَضَ لَنَا ‌طَعَامٌ ‌اشْتَهَيْنَ...
الثالث : إنه قد ثبت في صحيح البخاري عن عمر أنه قال في التراويح : نعم البدعة هذه، والتي ينامون عنها أ...

نظرات کاربران

نظرات و دیدگاه های کاربران عزیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها
روز شمار تاریخ اسلام

1ـ وقوع جنگ بدر صغری 2ـ مرگ اشعث بن قيس 3ـ ولادت با سعادت حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام 1ـ وقوع

میلاد با سعادت حضرت ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا علیهماالسلام روز یازدهم ذیقعدة سال 148 هـ .ق. ولادت با

وقوع غزوه بنی قریظه در بیست و سوم ذیقعده سال پنجم هـ .ق. غزوه بنی قریظه به فرماندهی رسول گرامی

1ـ روز دَحوالارض2ـ حركت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله از مدینه به قصد حجه الوداع3ـ حركت امام رضا

شهادت امام جواد علیه السلام در اخرین روز ماه ذیقعده سال 220 هـ .ق. شهادت نهمین پیشوای شیعیان حضرت جواد

جستجو کنید