-از حسن بن محمّد نوفلىّ چنين نقل شده است كه:
سليمان مروزىّ متكلّم خراسان بر مأمون وارد شد،مأمون او را احترام بسيار نمود و به او هدايايى داد و گفت:پسر عمويم علىّ بن موسى الرّضا از حجاز نزد من آمده است و علم كلام و متكلّمين را دوست دارد،لذا مانعى ندارد كه روز ترويه براى مناظره با او نزد ما بيايى،
سليمان گفت:يا امير المؤمنين!دوست ندارم در مجلس شما،و در حضور بنى هاشم از چنين كسى سؤالاتى كنم،چرا كه در مقابل ديگران در بحث با من شكست مىخورد،و نيز صحيح نيست كه با او زياد بحث و جدل كنم،
مأمون گفت:من فقطّ به اين دليل كه قدرت تو را در بحث و مناظره مىدانستم به دنبالت فرستادم و تنها خواستۀ من اين است كه او را فقطّ در يك مورد مجاب كنى و ادلّۀ او را ردّ نمائى،
سليمان گفت:بسيار خوب،من و او را با هم روبرو كن و ما را به هم واگذار و خود شاهد باش.
مأمون كسى را نزد حضرت فرستاد و گفت:شخصى از اهل مرو-كه در مباحث كلامى در خراسان تك است و برابر ندارد-نزد ما آمده است،اگر براى شما مانعى ندارد،نزد ما بيائيد،
حضرت براى وضوء برخاستند و به ما فرمودند:شما زودتر برويد،عمران صابى هم با ما بود،حركت كرديم و به در اطاق مأمون رسيديم،ياسر و خالد دستم را گرفتند و مرا وارد كردند،
وقتى سلام كردم مأمون گفت:برادرم ابو الحسن كجاست؟خداوند متعال او را حفظ فرمايد،
گفتم:وقتى ما مىآمديم مشغول پوشيدن لباس بودند،دستور دادند ما زودتر بياييم،
سپس گفتم:يا امير المؤمنين!عمران،ارادتمند شما نيز در بيرون خانه است،
گفت:عمران كيست؟
گفتم:صابى،كه توسّط شما مسلمان شد،
گفت:داخل شود،
عمران داخل شد و مأمون به او خوش آمد گفته او را در محلّ مناسب جاى داد،
سپس گفت:اى عمران!نمردى تا بالأخره از بنى هاشم شدى!
عمران گفت:سپاس خداوندى را كه مرا توسّط شما تشرّف عنايت فرمود،اى امير،
مأمون گفت:اى عمران!اين سليمان مروزى متكلّم خراسان است،
عمران گفت:اى امير المؤمنين!او گمان مىكند در خراسان از نظر بحث و مناظره تك است و«بداء»را نيز منكر است،
مأمون گفت:چرا با او مناظره نمىكنى؟
عمران گفت:اين امر بستگى به خود او دارد،
در اين هنگام امام رضا عليه السّلام وارد شدند و فرمودند:در بارۀ چه صحبت مىكرديد؟
عمران گفت:يا ابن رسول اللّٰه!اين شخص سليمان مروزى است،
سليمان(به عمران) گفت:آيا گفتۀ ابو الحسن را در بارۀ بداء قبول دارى؟
عمران گفت:بله،به شرط اينكه دليلى ارائه بدهند تا بتوانم بر امثال خودم در بحث پيروز شوم.
مأمون گفت:يا ابا الحسن!در بارۀ آنچه اينان در آن بحث و مشاجره مىكنند چه نظرى داريد؟
حضرت فرمودند:اى سليمان!چطور«بداء»را قبول ندارى؟و حال آنكه خداوند مىفرمايد:« أَ وَ لاٰ يَذْكُرُ اَلْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً »
(آيا انسان نمىبيند كه ما او را در گذشته آفريديم و او هيچ نبود-[آيه لفظش در قرآن سورۀ مريم آيۀ 67 بدين صورت است« أَ وَ لاٰ يَذْكُرُ اَلْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ »-الآية»])
و نيز مىفرمايد:« وَ هُوَ اَلَّذِي يَبْدَؤُا اَلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ »
(و او همان كسى است كه خلقت را آغاز مىكند(يا خلقت مخلوقات را آغاز مىكند)سپس آن را(يا آنان را)باز مىگرداند-روم 27)
و نيز فرموده است: « بَدِيعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» »(پديد آورندۀ آسمانها و زمين[از هيچ]-بقره 117)
و نيز:« يَزِيدُ فِي اَلْخَلْقِ مٰا يَشٰاءُ »
(هر آنچه بخواهد در خلقت مىافزايد-فاطر 1)
و مىفرمايد:« بَدَأَ خَلْقَ اَلْإِنْسٰانِ مِنْ طِينٍ »(خلقت انسان را از گل آغاز نمود-سجده 7)
و مىفرمايد:« وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اَللّٰهِ إِمّٰا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ »(و ديگران به انتظار امر خدا گذارده شدهاند،يا آنان را عذاب مىكند يا بر آنان لطف مىكند و توبهشان را مىپذيرد-توبه 106)
و نيز فرموده است:« وَ مٰا يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لاٰ يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ »(هيچ كس پير و سالخورده نمىشود و نيز عمر هيچ كس كم نمىگردد مگر اينكه در كتابى ثبت و ضبط است-فاطر 11).
مترجم گويد:لازم است در اينجا توضيح داده شود كه«بداء»بمعنى از عزم برگشتن و يا پشيمان شدن از كارى كه قصد انجام آن را داشته است نمي باشد و بايد دانست كه نسبت دادن آن بر خداوند روا نيست،چون ذات بارى تعالى را محلّ حوادث دانستن است،و اين خود نوعى كفر است،و بدين معنى همۀ بزرگان شيعه منع كردهاند و آن را جايز نمىدانند،زيرا اين از خصائص ممكنات است نه واجب الوجود،و ممكن نيست بگوئيم خداوند تصميم بر كارى گرفته بوده و بعد صرف نظر كرده و تقدير خود را تغيير داده است،مثلا عزم بر فلان كار را داشت و بعد سببى پيدا شده و از آن عزم برگشته است،و بدائى كه شيعه بدان قائل است اين چنين چيزى نيست!و بزرگان عالم تشيّع همه تصريح به بطلان چنين كلامى كردهاند،از جملۀ ايشان شيخ طوسىّ مي باشد كه در عدّة الاصول و تفسير تبيان،و استادش سيّد مرتضى در«الذّريعة إلى اصول الشّريعة»و علاّمۀ حلّى در نهاية الاصول در مقصد هشتم فصل اوّل بحث چهارم گفته است:«نسخ بر خداوند جايز است،زيرا كه حكم او تابع مصالح است-تا آنجا كه گويد:«و البداء لا يجوز عليه تعالى لأنّه دلّ على الجهل أو على القبيح و هما محالان في حقّه تعالى»،
و نظير آن در تفسير مجمع البيان و تفسير ابو الفتوح رازىّ در چندين مورد ذكر شده كه از جمله آنها در مجلّد اوّل ابو الفتوح ص 4 و 286 (طبع در 13 مجلّد).
و اينكه پارهاى گفتهاند:«مراد از«بداء»آنست كه خداوند حكمى كرده و ميدانسته كه در صورت پيدايش سببى آن را تغيير خواهد داد،اين معنى با نسخ سازگار است نه با«بداء»و نيز اينكه گفتهاند:«دو حكم در بارۀ يك موضوع با دو شرط مختلف جايز است،و تناقض ندارد،مثلا خداوند حكم كرده كه عمر شخصى كوتاه باشد،و اگر صدقه داد،يا صلۀ رحم كرد عمرش طولانى باشد،اين اشكالى ندارد»اين درست نيست،زيرا اراده و مشيّت و تقدير و قضاء جايى بكار ميرود كه شرطش حاصل مىشود،نه در آنجا كه خداوند ميداند كه آن نخواهد شد،
و آنچه در اخبار آمده كه«بدا للّٰه كذا»معنيش اين نيست كه رأى خداوند تغيير كرد و از مشيّت و يا تقديرش برگشت،بلكه مانند غصب و رضا و اسف كه بخدا نسبت مىدهيم است
مثل آيۀ« فَلَمّٰا آسَفُونٰا اِنْتَقَمْنٰا» »
و آيۀ« نَسُوا اَللّٰهَ فَنَسِيَهُمْ »،
و آيۀ« كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ
بارى سليمان گفت:آيا در اين باره،از پدران خود،روايت به شما رسيده است؟
فرمودند:بله،از حضرت صادق اين روايت برايم نقل شده است كه ايشان فرمودند:«خداوند دو علم دارد،علمى مخزون و مكنون و پنهان،كه كسى بجز خودش از آن علم آگاهى ندارد،و بداء از آن علم نشأت مىگيرد،و علمى كه به ملائكه و پيامبرانش تعليم فرموده است و علماء اهل بيت پيامبر ما نيز از آن آگاهند».
سليمان گفت:دوست دارم اين مطلب را از كتاب خداوند برايم ارائه دهى،
فرمود:خداوند به پيامبرش مىفرمايد:« فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَمٰا أَنْتَ بِمَلُومٍ »(از آنان اعراض كن،مورد ملامت واقع نخواهى شد-ذاريات 54)
خداوند در ابتدا مىخواست آنان را هلاك كند،سپس تصميمش عوض شد و فرمود:« وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ اَلذِّكْرىٰ تَنْفَعُ اَلْمُؤْمِنِينَ »(تذكّر بده،زيرا تذكّر دادن براى مؤمنين نافع است- ذاريات 55)
سليمان گفت:باز هم بفرمائيد فدايت شوم!
حضرت فرمودند: پدرم از پدرانشان عليهم السّلام از رسول خدا صلى اللّٰه عليه و آله روايت كردهاند كه:خداوند عزّ و جلّ به يكى از پيامبرانش وحى فرمود كه به فلان پادشاه خبر بده كه در فلان موقع او را قبض روح خواهم كرد!
آن پيامبر نزد پادشاه رفت و او را از آن موضوع مطّلع كرد،
پادشاه بعد از شنيدن اين خبر به دعا و تضرّع پرداخت به نحوى كه از روى تخت خود به زمين افتاد،او از خداوند چنين درخواست كرد:خداوند!به من مهلت بده تا فرزندم جوان شود و كارم را انجام دهد،
خداوند به آن پيامبر وحى فرمود كه:نزد پادشاه برو و به او اطّلاع بده كه مرگ او را به تأخير انداختم و پانزده سال به عمر او اضافه كردم،
آن پيامبر عرض كرد:خدايا!تو خود مىدانى كه من تا بحال دروغ نگفتهام،
خداوند عزّ و جلّ به او وحى فرمود كه:تو بندهاى هستى مأمور،اين مطلب را به او ابلاغ كن،خداوند در بارۀ كارهايش مورد سؤال واقع نمىشود.
آنگاه حضرت رو به سليمان نموده،فرمودند:گمان مىكنم در اين موضوع،همانند يهوديان فكر ميكنى!؟
سليمان گفت:از چنين چيزى به خدا پناه مىبرم،مگر يهوديان چه مىگويند؟
حضرت فرمودند:يهوديان مىگويند:« يَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَةٌ »(دست خدا بسته است)منظورشان اين است كه خداوند از كار خود فارغ شده و دست كشيده است و ديگر چيزى ايجاد نمىكند،
خداوند هم در جواب مىفرمايد:« غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا » (دست آنان بسته باد،و لعنت شدند به خاطر گفتههايشان-مائده 64).
و نيز عدّهاى از پدرم موسى بن جعفر عليهما السّلام در بارۀ بداء سؤال كردند،
پدرم فرمودند: چطور مردم بداء را منكرند،و همچنين اينكه خداوند امر عدّهاى را براى تصميم در مورد آنان به تأخير بيندازد،منكر هستند؟
سليمان گفت:آيۀ:« إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ اَلْقَدْرِ »(ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم-قدر:1)
در رابطه با چه موضوعى نازل شده است؟
حضرت فرمودند: اى سليمان!در شب قدر،خداوند مقدّرات امسال تا سال آينده را،از مرگ و زندگى،خير و شر و رزق و روزى،همه را مقدّر مىفرمايد،آنچه را در آن شب مقدّر نمايد،محتوم و قطعى است.
سليمان گفت:حال فهميدم،قربانت گردم، باز هم بفرمائيد.
حضرت فرمودند:اى سليمان!بعضى از امور،در نزد خدا است و منوط و موكول به ارادۀ اوست،آنچه را بخواهد جلو مىاندازد و آنچه را بخواهد بتأخير مىاندازد،و آنچه را بخواهد محو مىكند،
اى سليمان!علىّ عليه السّلام مىفرمود: علم(خدا)دو نوع است،علمى كه خداوند به ملائكه و پيامبرانش آموخته است،كه آنچه را كه به ملائكه و پيامبرانش آموخته باشد،انجام خواهد شد و به خود و ملائكه و پيامبرانش خلاف نمىكند،و علمى ديگر كه در نزد خود اوست و مخزون مىباشد و احدى از خلق را بر آن آگاه نساخته است،از ناحيۀ آن علم است كه آنچه را بخواهد جلو مىاندازد و هر چه را بخواهد بتأخير مىاندازد،و آنچه را بخواهد محو ميكند و آنچه را بخواهد ثبت مىنمايد.
سليمان به مأمون گفت:يا امير المؤمنين!از امروز به بعد به خواست خدا، بداء را انكار نخواهم كرد،و آن را دروغ نخواهم پنداشت.
مأمون گفت:هر چه مىخواهى از ابو الحسن سؤال كن،ولى به اين شرط كه خوب گوش بدهى و انصاف را رعايت كنى!
سليمان(خطاب بحضرت عليه السّلام كرد)گفت:اى آقا!اجازه ميدهيد سؤال كنم؟
امام فرمودند:هر چه ميخواهى سؤال كن،
او گفت:نظر شما در بارۀ كسى كه اراده را همچون«حىّ»،«سميع»، «بصير»و«قدير»اسم و صفت بداند چيست؟
حضرت فرمودند:شما مىگوئيد:اشياء پديد آمدهاند و با يك ديگر تفاوت دارند،چون او خواسته و اراده كرده است ولى نمىگوئيد:آنها پديد آمدهاند و با يك ديگر تفاوت دارند چون او سميع و بصير است،اين دليلى است بر اينكه آنها مثل«سميع»و «بصير»و«قدير»نيستند،
سليمان گفت:او از اوّل و ازل مريد بوده است(يعنى) متّصف به صفت اراده بوده است).
حضرت فرمودند:اى سليمان!آيا ارادهاش چيزى است غير از او؟
گفت: بله،
حضرت فرمودند:پس در اين صورت چيزى غير از خود او را از ازل با او همراه دانستهاى!
سليمان گفت:نه،چيزى را با او همراه نمىدانم،
امام فرمودند: آيا اراده حادث است؟
سليمان گفت:نه،حادث هم نيست،
در اينجا مأمون بر او بانگ زد و گفت:آيا با چنين كسى مكابره مىكنى و جواب«سربالا» مىدهى؟
انصاف را از دست نده،آيا نمىبينى كه در اطرافت از اهل نظر و بحث،نشستهاند؟
سپس گفت:يا ابا الحسن!بحث كلام را با او ادامه بده،او عالم خراسان است!
حضرت مجدّدا سؤال خود را از او پرسيده فرمودند:اراده حادث است اى سليمان!چون چيزى كه ازلى نبود قطعا حادث است،و اگر حادث نبود، ازلى است،
سليمان گفت:ارادهاش از خود اوست كما اينكه سمع و بصر و علم او از خود اوست،
حضرت فرمودند:آيا خود را اراده كرده است؟
گفت: نه،
حضرت فرمودند:پس«مريد»( ارادهكننده)مثل سميع و بصير نيست،
سليمان گفت:خود را اراده كرده،همان طور كه صداى خود را مىشنود و خود را مىبيند و به خود آگاه است،
حضرت فرمودند:«خود را اراده كرده»يعنى چه؟آيا يعنى خواسته كه چيزى باشد؟خواسته كه زنده يا سميع يا بصير يا قدير باشد؟
گفت:بله،
حضرت فرمودند:آيا با ارادۀ خود اين گونه شده است؟
سليمان گفت:نه،
حضرت فرمودند:پس اين كه مىگويى:اراده كرده تا حىّ، سميع و بصير باشد معنايى ندارد،چون حيات،سمع و بصر او به ارادۀ او نبوده است،
سليمان گفت:چرا،با ارادۀ خودش بوده است،در اينجا،مأمون و اطرافيان خنديدند،و حضرت رضا عليه السّلام نيز خنديدند و فرمودند:بر متكلّم خراسان سخت نگيريد و او را اذيت نكنيد،
سپس فرمودند:اى سليمان!بنا بر اعتقاد شما:خداوند از حالتى به حالت ديگر تغيير كرده است و اين هم از جمله چيزهايى است كه خداوند را نمىتوان به آن وصف كرد،سليمان ساكت در جاى خود باقى ماند.
سپس حضرت رضا عليه السّلام به او فرمودند:اى سليمان!سؤالى از تو دارم،
سليمان گفت:بفرماييد قربانت گردم،
حضرت فرمودند:بگو ببينم،آيا تو و دوستانت بر اساس آنچه مىدانيد و مىفهميد با مردم بحث كلامى مىكنيد يا بر اساس آنچه نمىدانيد و نمىفهميد؟
گفت:البتّه بر اساس آنچه مىدانيم و مىفهميم،حضرت فرمودند:آنچه مردم مىدانند و قبول دارند اين است كه: ارادهكننده،غير از خود اراده است،و نيز ارادهكننده قبل از اراده موجود بوده است،و فاعل غير از مفعول است،و اين مطالب گفتۀ شما را كه مىگوئيد: اراده و ارادهكننده يك چيز هستند،باطل مىكند،
سليمان گفت:قربانت گردم،اين مطلب بر اساس فهم و دانستههاى مردم نيست،
امام فرمودند:پس بدون اينكه معرفت و اطّلاعى داشته باشيد،ادّعاى علم مىكنيد و مىگوئيد: اراده نيز مانند سمع و بصر است،و لذا اين اعتقاد شما بر اساس عقل و علم نيست،
سليمان جوابى نداشت كه مطرح كند.
سپس حضرت فرمودند:اى سليمان!آيا خداوند به تمام آنچه را كه در بهشت و دوزخ است،علم دارد؟
سليمان گفت:بله،
حضرت فرمودند:آيا آنچه را كه خداوند مىداند كه در آينده ايجاد خواهد شد،ايجاد خواهد شد؟
گفت:بله،
حضرت فرمودند:حال،اگر موجود شد بگونهاى كه ديگر چيزى باقى نماند،آيا باز هم خداوند مىتواند چيزهاى ديگرى به آنها بيفزايد يا صرف نظر مىكند؟
سليمان گفت:اضافه مىكند،
حضرت فرمود:بنا بر گفتۀ تو-كه خداوند اضافه مىكند-،چيزى به آنها اضافه كرده است كه خود نمىدانسته ايجاد خواهد شد(چون فرض بر اين بود كه تمام آنچه را خدا به وجود آنان در آينده علم داشته،موجود شده است و ديگر چيزى باقى نيست).
سليمان گفت:قربانت گردم،اضافهها غايت و نهايت ندارند،
حضرت فرمودند:پس،از نظر شما علم خداوند به آنچه در آنها(يعنى بهشت و دوزخ) قرار خواهد گرفت،احاطه ندارد،چون نهايتى براى آن قابل تصوّر نيست و اگر علم او به آنچه در آنها خواهد بود احاطه نداشته باشد،آنچه را كه در آنها خواهد بود،قبل از وجودشان،نخواهد دانست،خداوند از چنين گفتهها و عقائدى منزّه و بالاتر است.
سليمان گفت:من كه گفتم خداوند به آنها علم ندارد از اين رو بود كه آنها نهايتى ندارند و خود خداوند آنها را به جاودانگى وصف فرموده است و لذا ما نخواستيم پايانى براى آنها قرار دهيم،
حضرت فرمودند:علم خداوند به آنها باعث نمىشود آنها متناهى باشند،زيرا چه بسا خداوند به آنها علم دارد سپس بر آنها مىافزايد و افزودهها را از آنها قطع نمىنمايد،و خداوند نيز خود چنين فرموده است:« كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا لِيَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ »(هر وقت كه پوستهاى آنها مىپخت،پوستهاى جديدى غير از پوستهاى قديم،جايگزين آنها مىكرديم تا عذاب را بچشند.-نساء:56)،
و نيز در مورد بهشتيان فرموده است:« عَطٰاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ »(عطائى بىپايان- هود:108)
و نيز:« وَ فٰاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ`لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ »(و ميوههاى فراوان، لا ينقطع و هميشگى،بدون اينكه كسى از خوردن آنها مانع شود-واقعه:33).
پس خداوند عزّ و جلّ اين زيادىها را مىداند و آن را از آنان دريغ نمىنمايد،آيا آنچه اهل بهشت مىخورند و مىآشامند خداوند چيزى جايگزين آن نمىكند؟
گفت:چرا،
حضرت فرمود:آيا حال كه بجاى آن خوردنىها و نوشيدنىها كه مصرف شده،چيز جديدى جايگزين فرموده،آيا عطاء خود را قطع كرده است؟
سليمان گفت:نه،
حضرت فرمودند:پس همچنين است هر آنچه در بهشت باشد و مصرف شود و چيز ديگرى را جاى آن قرار دهد،اين جايگزينشدهها از اهل بهشت منقطع نشده است و نخواهد شد.
سليمان گفت:خوب،اضافات را از آنها دريغ مىكند و چيز اضافى به آنان نمىدهد،
حضرت فرمودند:در اين صورت آنچه در بهشت و جهنّم است از بين خواهد رفت و تمام خواهد شد،و اين مطلب-اى سليمان-بر خلاف كتاب خدا و ضدّ خلود و جاودانگى است،زيرا خداوند مىفرمايد:« لَهُمْ مٰا يَشٰاؤُنَ فِيهٰا وَ لَدَيْنٰا مَزِيدٌ »(براى آنان هر آنچه بخواهند در آن(بهشت)موجود است و نزد ما نيز زيادى و اضافى هست-ق:35)
و نيز مىفرمايد:« عَطٰاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ » و نيز فرموده است:« وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِينَ» »(آنان از آنجا،بيرون رانده نمىشوند-حجر:48)
و مىفرمايد:« خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً »(براى هميشه در آن مكان جاودانه هستند-بيّنه:8)
و نيز فرموده است:« وَ فٰاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ`لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ »،سليمان جوابى نداشت.
سپس حضرت فرمودند:اى سليمان!بگو آيا اراده فعل است يا غير فعل؟
گفت:بله فعل است،
امام فرمودند:پس محدث(حادث)است زيرا افعال محدث هستند،
سليمان گفت:فعل نيست،
حضرت فرمودند:پس چيز ديگرى از ازل با خدا بوده است،
سليمان گفت:اراده همان انشاء و ايجاد است،
حضرت فرمودند:اى سليمان!اين سخن،همان چيزى است كه بر ضرار و هم مسلكانش عيب گرفتهايد كه مىگويند:آنچه خداوند در آسمان و زمين،يا دريا و خشكى خلق كرده،از سگ و خوك و ميمون و انسان و چهارپا و غيره، جمله ارادۀ خدا هستند و ارادۀ خدا زنده مىشود و مىميرد،راه ميرود و مىخورد،مىآشامد،ازدواج مىكند،توليد مثل مىكند،ظلم مىكند، كارهاى زشت انجام مىدهد،كافر مىشود و مشرك مىگردد،و ما از اين گفتهها برىء هستيم و با آن دشمنى مىكنيم و اين حدّ آن است.
سليمان گفت:«اراده»مثل سمع و بصر و علم است،
حضرت فرمودند: دوباره به حرف اوّل خود بازگشتى!بگو بدانم آيا سمع و بصر و علم، مصنوعاند؟
سليمان گفت:نه،
امام فرمودند:پس چطور اراده را نفى مىكنيد و مىگوئيد:اراده نكرده است و گاهى مىگوئيد:اراده كرده است؟و حال آنكه خود مىگوئيد:«اراده»،ساخته و مفعول خداوند نيست،سليمان گفت:اين مثل اين است كه مىگوئيم:گاهى مىداند و گاهى نمىداند،
حضرت فرمودند:اين دو يكسان نيستند،زيرا نفى معلوم،نفى علم نيست و حال آنكه نفى مراد(اراده شده)،نفى وجود«اراده»است،زيرا اگر چيزى اراده نشود در واقع ارادهاى وجود نداشته است،ولى گاه مىشود كه علم وجود دارد ولى معلوم وجود ندارد مثل بصر(بينايى)چه بسا انسان بينا است ولى شيء ديدنى وجود ندارد و علم وجود دارد ولى معلوم وجود ندارد.
سليمان گفت:خوب،اراده مصنوع است،
حضرت فرمودند:پس محدث است و مانند سمع و بصر نيست،زيرا سمع و بصر مصنوع نيستند و اين يكى مصنوع است،
سليمان گفت:اراده صفتى از صفات خداوند است كه از ازل بوده است،
امام فرمودند:پس انسان هم بايد ازلى باشد چون صفت او ازلى
سليمان گفت:نه،زيرا او آن صفت را نساخته است،
حضرت فرمودند: اى خراسانى!چقدر اشتباه مىكنى!آيا با اراده و گفتۀ او،اشياء ايجاد نمىشود؟
سليمان گفت:نه،
حضرت فرمود:پس اگر نه با اراده و مشيّت و دستور خدا است و نه مستقيما اشياء را خلق مىكند،پس اين موجودات چگونه ايجاد شدهاند؟
خداوند برتر و والاتر از اينها است.
سليمان جوابى نداد.
حضرت فرمودند:در مورد اين آيۀ شريفه:« وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا »(هر گاه اراده كنيم كه شهر و سرزمينى را نابود سازيم به مترفين آن ديار دستورى ميدهيم و آنان در آنجا به فسق و فجور مىپردازند- اسراء:16)
آيا منظور از اراده كردن خداوند در اين آيه،اين است كه خداوند اراده را ايجاد مىكند؟
گفت:بله،
حضرت فرمودند:پس اگر اراده را ايجاد مىكند،اين گفتۀ تو كه مىگوئى:اراده همان خداست و يا جزئى از اوست، باطل خواهد بود،زيرا خدا،خود را ايجاد نمىكند،و از حالت فعلى خود تغيير نمىنمايد،خداوند والاتر از اين است،
سليمان گفت:منظور خداوند اين نيست كه ارادهاى ايجاد مىكند،
حضرت فرمودند:پس منظورش چيست؟
گفت،منظورش اين است كه كارى انجام مىدهد،
حضرت فرمودند:واى بر تو! چقدر اين مطلب را تكرار مىكنى؟
من كه گفتم اراده محدث است،زيرا فعل و ايجاد شىء محدّث است،
سليمان گفت:پس اصلا معنايى ندارد،
حضرت فرمودند:پس از نظر شما،خدا خود را وصف كرده،و اراده را وصف خود قرار داده،ارادهاى كه معنى ندارد،پس اگر اراده نه معناى ازلى داشته باشد و نه معناى حادث،اين حرف شما كه مىگوئيد:«خداوند از ازل اراده مىكرده است»باطل خواهد بود،
سليمان گفت:منظورم اين است كه اراده يكى از افعال ازلى خداوند است،
حضرت فرمودند:آيا نمىدانى چيزى كه ازلى است نمىتواند در آن واحد هم مصنوع باشد هم محدّث و هم قديم و ازلى؟
سليمان جوابى نداد.
سپس امام رضا عليه السّلام فرمودند:عيبى ندارد،سؤالت را تمام كن،
سليمان گفت:آيا اراده صفتى از صفات خداست؟
حضرت فرمودند:چقدر اين مطلب را براى من تكرار مىكنى؟صفتش محدث است يا ازلى؟
سليمان گفت: محدث است،
حضرت فرمودند:پس اراده محدث است،اگر چه از صفات ازلى و ذاتى خداوند باشد؟پس خداوند چيزى اراده نكرده است،
حضرت عليه السّلام فرمودند:چيزى كه ازلى باشد مفعول و مصنوع نخواهد بود.
سليمان گفت:اشياء عين اراده نيستند،(همان طور كه ضرار مىگويد)و خداوند چيزى اراده نكرده است،
حضرت فرمودند:وسوسه مىكنى،آيا چيزى را كه آفرينش و ساخت آن را اراده نكرده،آفريده است؟اين حالت،حالت كسى است كه نمىداند چه مىكند،خداوند از اين سخن منزّه و برتر است.
سليمان گفت:آقا!من كه عرض كردم اراده مثل سمع و بصر و علم است.
مأمون گفت:واى بر تو اى سليمان!چقدر اين حرف غلط را تكرار مىكنى؟! اين سخن را قطع كن و به سراغ مطلب ديگرى برو چون نمىتوانى جواب ديگرى بدهى،
حضرت فرمودند:رهايش كن اى امير مؤمنين!صحبتش را قطع نكن،چون آن را دليل حقّانيّت خود قلمداد مىكند،ادامه بده سليمان،
گفت:عرض كردم كه اراده مثل سمع و بصر و علم است،
حضرت فرمودند: عيبى ندارد،بگو ببينم آيا اراده يك معنى دارد يا داراى معانى مختلف است؟
سليمان گفت:يك معنى دارد،
حضرت فرمودند:پس آيا معناى تمام ارادهها يك چيز است؟
سليمان گفت:بله،
حضرت فرمودند:پس اگر معناى تمام ارادهها يك چيز باشد،بايد ارادۀ قيام،همان ارادۀ قعود باشد،و ارادۀ زندگى نيز همان ارادۀ مرگ،اگر ارادۀ خداوند يك چيز باشد،هيچ كدام از مرادهاى خدا بر ديگرى تقدّم نخواهد داشت و هيچ يك با آن ديگرى تفاوت نخواهد كرد،و همگى يك چيز خواهند بود،
سليمان گفت:معناها با هم متفاوتند،
حضرت فرمودند:خوب،حالا بگو،آيا مريد همان اراده است يا چيز ديگرى است؟
سليمان گفت:او،همان اراده است،
حضرت فرمودند:پس از نظر شما،مريد بايد مختلف باشد،چون او همان اراده است،
سليمان گفت:سرورم!اراده همان مريد نيست،
حضرت فرمودند:پس اراده حادث است و گر نه لازم مىآيد كه چيز ديگرى همراه خداوند باشد،اين مطلب را خوب بفهم،و باز سؤالت را ادامه بده.
سليمان(در حالى كه گوئى سخن خود را پس گرفته بود )گفت: نه،بلكه اسمى است از اسماء خدا،
حضرت فرمودند:آيا خود چنين نامى بر خويش نهاده است؟
سليمان گفت:نه او چنين نامى بر خود نگذاشته است،
حضرت فرمودند:پس تو حقّ ندارى نامى بر او بگذارى كه او خود با چنين نامى خود را نخوانده است،
سليمان گفت:ولى او خودش،خويش را مريد وصف كرده است،
حضرت فرمودند:او كه خود را مريد وصف نموده است معنايش اين نيست كه خواسته بگويد:او اراده است،و يا اينكه اراده نامى از نامهاى اوست،
سليمان گفت:چون ارادهاش عين علم اوست،
حضرت فرمودند:اى نادان!اگر خداوند به چيزى عالم است آيا معنايش اين است كه آن را اراده كرده است؟!
سليمان گفت:بله البتّه،
حضرت فرمودند:حال،اگر آن را اراده نكند آيا بدين معنى است كه بدان علم و آگاهى ندارد؟!
سليمان گفت:بله البتّه،
حضرت فرمودند:از كجا چنين سخنى مىگويى؟و چه دليلى دارى بر اينكه ارادۀ خدا عين علم اوست؟و حال آنكه گاه مىشود خدا چيزى را مىداند ولى ابدا آن را اراده نمىكند،از جمله اين آيۀ شريفه:« وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ »(اگر بخواهيم،آنچه را بر تو وحى نمودهايم خواهيم برد-اسراء:86)
و خداوند مىداند چگونه آن را ببرد،ولى هرگز اين كار را نخواهد كرد،
سليمان گفت:زيرا خدا از كار فارغ شده و دست از كار كشيده و بر آنچه مقدّر فرموده چيزى نخواهد افزود،
حضرت فرمودند: اين سخن يهود است،اگر حرف شما درست باشد پس چگونه خداوند مىفرمايد:« اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ »(مرا بخوانيد تا خواستههاى شما را اجابت كنم-مؤمن:60)
سليمان گفت:منظورش اين است كه او بر اين كار تواناست،
حضرت فرمودند:آيا وعدهاى مىدهد كه به آن وفا نخواهد كرد؟!پس چطور فرموده است:« يَزِيدُ فِي اَلْخَلْقِ مٰا يَشٰاءُ »(هر آنچه بخواهد در خلقت اضافه مىنمايد-فاطر:1)
و نيز فرموده است:« يَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْكِتٰابِ »(خداوند هر آنچه را بخواهد محو مىكند و هر آنچه را بخواهد ثابت مىنمايد،و امّ الكتاب در نزد اوست-رعد:39)
حال،از كارها فارغ شده است؟!
سليمان جوابى نداشت.
حضرت فرمودند:آيا خداوند مىداند كه انسانى موجود خواهد شد و حال آنكه اراده نكرده است كه ابدا انسانى خلق كند؟و آيا خداوند مىداند كه انسانى امروز مىميرد و حال آنكه اراده نكرده است كه امروز بميرد؟
سليمان گفت:بله،حضرت فرمودند:پس آيا آنچه را كه اراده كرده مىداند كه موجود خواهد شد؟يا آنچه را كه اراده نكرده؟
سليمان گفت:ميداند كه هر دو موجود خواهند شد،
حضرت فرمودند:در اين صورت او مىداند كه يك انسان در آن واحد هم زنده است هم مرده،هم ايستاده است هم نشسته،هم نابينا است و هم بينا،و اين محال است. سليمان گفت:قربانت گردم،او مىداند كه يكى از آن دو موجود خواهد شد،حضرت فرمودند:عيبى ندارد،حال كداميك موجود مىشوند،آنچه را اراده كرده يا آنچه را اراده نكرده است؟!
سليمان گفت:آنچه را اراده كرده است، حضرت رضا عليه السّلام و مأمون و علماى حاضر در مجلس خنديدند،
حضرت فرمودند:اشتباه كردى و گفتۀ اوّل خودت را رها كردى،در اوّل گفته بودى كه: «او مىداند كه انسانى امروز خواهد مرد و حال آنكه او اراده نكرده است كه امروز بميرد و مخلوقاتى را خلق مىكند و حال آنكه خودش نمىخواهد آنان را خلق كند»پس وقتى كه از نظر شما جايز نيست كه علم به آنچه كه اراده نكرده تعلّق گيرد پس فقطّ آنچه را اراده كرده مىداند. سليمان گفت:حرف من اين است كه:اراده نه خداست و نه غير خدا،
حضرت فرمودند:اى جاهل!وقتى مىگويى:خدا نيست در واقع قبول كردهاى كه غير خداست،و وقتى ميگويى:اراده خدا نيست،در واقع قبول كردهاى كه آن خداست،
سليمان پرسيد:آيا خداوند ميداند چگونه چيزى را خلق كند؟
حضرت فرمودند:بله،
سليمان گفت:معنى اين حرف اين است كه[از ازل]آن چيز وجود داشته است .
حضرت فرمودند:حرف محالى مىزنى،زيرا چه بسا كسى بنّائى بلد است ولى خانهاى نمىسازد،يا خيّاطى بلد است ولى خيّاطى نمىكند،يا ساختن چيزى را بلد است ولى هرگز آن را نمىسازد،
سپس حضرت فرمودند:آيا خدا خودش مىداند كه واحد است و چيزى بهمراهش نيست؟
گفت:بله،
حضرت فرمودند:آيا اين مطلب،چيزى را بهمراه خدا ثابت مىكند ؟
سليمان گفت:نمىداند كه واحد است و چيزى با او نيست،
حضرت فرمودند:آيا تو اين را مىدانى؟
گفت:بله،
حضرت فرمودند:پس تو از خداوند داناترى!
سليمان گفت:اصلا،اين موضوع محال است،
حضرت فرمودند:از نظر تو محال است كه خداوند واحد باشد و چيزى با او نباشد و سميع و بصير و حكيم و عليم و قادر باشد؟
گفت:بله،
حضرت فرمودند:پس خداوند چگونه خود خبر داده است كه واحد است،زنده است،سميع و بصير است،حكيم،قادر،عليم و خبير است؟در حالى كه(طبق گفتۀ تو)خودش اين مطالب را نمىداند؟سخن تو ردّ سخن خود و تكذيب آن است،خداوند از اين سخن منزّه است.
سپس حضرت ادامه دادند:پس چگونه مىخواهد چيزى را كه نمىشناسد و ساختنش را بلد نيست،بسازد؟
صانعى كه قبل از ساختن يك چيز،نمىداند كه چگونه بايد آن را بسازد،در واقع حيران است و سرگردان، و خداوند از اين موضوع منزّه است و والاتر.
سليمان گفت:اراده همان قدرت است،
حضرت فرمودند:خداوند عزّ و جلّ بر آنچه اراده نكند هم قادر است،و اين مطلب قطعى است چون خداوند فرموده:« وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ »(اگر بخواهيم،آنچه را بر تو وحى كردهايم،خواهيم برد-إسراء:86)
و اگر اراده همان قدرت مىبود، خداوند اراده كرده بود كه آن را ببرد،چرا كه قدرت بر اين كار را داشت،
سليمان در جواب درماند.
مأمون گفت:اى سليمان!او عالمترين هاشمى است و سپس حاضرين مجلس را ترك كردند .
عيون الأخبار ج۱ ص۱۷۹
التوحيد ج۱ ص۴۴۱