سلام بابای خوب و مهربونم
دیر اومدی چرا عزیز جونم
از این تنور به اون تنور کافیه
امشبو میخوام تو بغلت بمونم
از چی بگم برات دردت به جونم
بدجوری ناراحتمو خزونم
میشه بگی کمتر بهم بخندن
خنده نداره لکنت زبونم
هفت ساله ها دندونشون میفته
منکه فقط سه سالمه بابا جون
هر دو قدم با سر زمین میافتم
از بسکه سنگینه بابا دستاشون
بابا ،موی سرم سوخت
چشم ترم سوخت
بال و پرم سوخت
بابا ، عزیز دلم ، عزیز دلم ، عزیزدلم
شبا یه گوشه روی خاک میشینم
خاطره هاتو میگیرم به سینم
قول بده که نترسی بابا جونم
چند وقته تو سرفهام خون میبینم
گمون کنم مریض شدم بابایی
آخه دارن هی ناخنام میفتن
خیر نبینن زجر و سنان تو صحرا
از مادرت فاطمه بد میگفتن
بابا در اومد اشکم
وقتی که میزد لگد به سینم
بابا ، عزیز دلم ، عزیز دلم ، عزیزدلم