علامه ابوالحسن قطب الدین راوندی از علمای بزرگوار قرن ششم هجری قمری، در کتاب الخرائج و الجرائح داستانی عبرتآموز نقل میکند.
گفتنی است: بدن پاک این عالم بزرگوار پس از حدود هفتصدسال، در صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه سلاماللهعلیها سالم کشف شد و تا امروز مورد زیارت مردم است.
ابوعیینه روایت میکند:
نزد ابوجعفر امام باقر علیهالسلام بودم که مردی وارد شد و گفت: من از اهل شام هستم؛ شما را دوست دارم و از دشمنانتان بیزارم. پدرم بنی امیه را دوست میداشت. ثروت فراوانی داشت و جز من فرزندی نداشت و در رَمله ساکن بود. باغی داشت که تنها خودش به آنجا میرفت. هنگامی که از دنیا رفت، به دنبال آن ثروت گشتم ولی آن را نیافتم و تردیدی ندارم که آن را دفن کرده و از من پنهان ساخته است.
حضرت فرمود:
آیا دوست داری پدرت را ببینی و از او بپرسی که آن مال کجاست؟!
گفت: آری، به خدا سوگند! من مردی تهیدست و نیازمندم.
پس امام باقر علیهالسلام نامهای نوشت و آن را با مهر خود مهر کرد و فرمود:
امشب با این نامه به قبرستان بقیع برو، تا به وسط آن برسی. سپس ندا کن: ای درجان ای درجان!
مردی نزد تو میآید؛ نامهام را به او بده و بگو: من فرستاده محمد بن علی هستم. او پدرت را میآورد و هرچه میخواهی از او بپرس.
آن مرد نامه را گرفت و رفت.
ابوعیینه میگوید:
روز بعد نزد امام باقر علیهالسلام رفتم تا خبری از آن مرد بگیرم. دیدم دم در ایستاده و منتظر اذن ورود است. اجازه دادند و با هم وارد شدیم. آن مرد گفت: خدا میداند که علم را در کجا قرار دهد.
شب گذشته رفتم و آنچه را دستور داده بودید انجام دادم.
مردی آمد و گفت: از جای خود حرکت نکن تا پدرت را بیاورم. سپس مرد سیاهی را آورد و گفت: این پدر توست.
گفتم: این پدر من نیست.
گفت: آتش و دود جهنم و عذاب دردناک او را دگرگون کرده است.
به او گفتم: آیا تو پدر من هستی؟
گفت: آری.
گفتم: پس چه چیزی تو را از شکل و صورت خودت تغییر داده است؟
گفت: ای فرزندم! من بنیامیه را دوست میداشتم و آنان را پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر خاندان پیامبر ترجیح میدادم، و خداوند به سبب این کار مرا عذاب کرد. تو اما آنان را دوست نمیداشتی و به همین جهت از تو بدم میآمد، و تو را از مالم محروم ساختم و حقّت را ندادم. اکنون پشیمانم.
به باغ برو و زیر درخت زیتون را حفر کن؛ آن ثروت را برمیداری که صد و پنجاه هزار درهم است. پنجاه هزار درهم آن را به محمد بن علی بده و باقی از آنِ تو باشد.
سپس آن مرد گفت: اکنون میروم تا آن مال را بیاورم و سهم تو را نیز بدهم.
ابو عیینه میگوید: سال آینده به خدمت امام باقر علیهالسلام رسیدم و پرسیدم: آن مردِ صاحب مال چه کرد؟
حضرت فرمود:
پنجاه هزار درهم نزد من آورد؛ با آن بدهی خویش را پرداخت کردم و زمینی در ناحیه خیبر خریدم و مقداری از آن را به نیازمندان خاندان خود بخشیدم.
الخرائج والجرائح، ج۲، ص۵۹۷
مرحوم علامه شیخ علی اکبر نهاوندی پس از نقل این داستان در کتاب خزینة الجواهر فی زینة الجواهر چنین میفرماید:
ای محبّ خاندان نبوّت و ولایت! گوش فرا ده و این بشارت را غنیمت بشمار؛ که پس از آنکه احسان به این خاندان از سوی کسی که در کفر و دشمنی با آنان بوده، بعد از مرگ او ثمر میدهد ـ با آنکه تمام عمر خود را در ولایت و محبت بنیامیه گذرانده ـ و همین احسان موجب رفع عذاب یا تخفیف آن میگردد، پس نسبت به کسانی که از آغاز عمر تا پایان آن در ولایت و محبت این خاندان بودهاند، به طریق اولی موجب رفع عذاب و عقاب، و سبب فزونی ثوابها و رفعت درجات خواهد بود.
بلی، به خدا سوگند، محبت این خاندان اکسیری است که به هر مسی برسد آن را طلا میکند؛ و چنانکه برای دوستان و شیعیان آنان ثمر دارد، برای بیگانگان از دین و شریعت ایشان ـ هرچند یهودی یا نصرانی باشند ـ نیز بیاثر نخواهد بود.
خزینة الجواهر فی زینة الجواهر، ج۱، ص۶۳۳۳