دستی به عبا بکِش غباری برسان
دارد به سرم غبارِ غم میریزد
زحمت نده خود را چه نیازیست به تیغ
اَبروی تو کشته روی هم میریزد
چَشمت که شود معرکهگردان کافیست
بیسر شده اند در مصاف تو سران
وقتی زِرِهت پشت ندارد یعنی
مرگ از تو فرار میکند نه تو از آن
بَزمِ درِ قلعه به یداللهِ تو کاه
آهِ فقرا به شانهات سنگین بود
خرما فقط از نخلِ تو خوردن دارد
چون با نمکِ دست خودت شیرین بود
با قولِ فَمَنْ یمُتْ همه میمیریم
جان با تو اگر شود طرف میچسبد
قبل از سفرِ قیامتِ کربُبلا
انگورِ بهشتیِ نجف میچسبد