زمان مطالعه: 3 دقیقه

پیامبر(صلوات الله علیه) بمن سیلی زد و بر صورتم آب دهان انداخت

عاقبت “ابراهيم دیزج و هارون معزي” ماموران متوكل برای تخریب قبر مطهر سيدالشهداء علیه‌السلام

شیخ طوسی رحمه الله بسندش از ابوعبدالله باقطانی روایت کرده که او گفت:

عبید الله بن یحیی بن خاقان مرا بعنوان کاتب «هارون معرّی» که یکی از سران سپاه سلطان بود منصوب کرد. بدن او بسیار سفید بود حتی دستها و پاهایش، اما صورتش سیاه بود آن هم بسیار سیاه که گویا قیر بود، و در صورتش جراحتی داشت که از آن ماده‌ای چرکین و بدبوی ترشح می‌کرد.

پس از مدتی که با من انس گرفت از سیاهی چهره‌اش پرسیدم و او از پاسخ به من سر باز زد.

 بعدها او به بیماری مبتلا شد که در همان بیماری از دنیا رفت.

پس در کنارش نشستم و از آن امر از او پرسیدم. پس مشاهده کردم که گویا مایل است رازش نهفته بماند. پس به او ضمانت دادم که رازش را پوشیده بدارم.

 سپس بمن این چنین گفت که :👇

🔴متوکل من و “ابراهیم دیزج” را برای شکافتن قبر حسین (علیه السّلام) و آب گشودن بروی آن مأمور نمود. هنگامی که تصمیم به خروج و حرکت به آن ناحیه را نمودم رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله را در خواب مشاهده کردم که فرمودند:

 «با ابراهیم دیزج خارج مشو و آنچه درباره قبر حسین بشما دستور داده شده انجام مده.»

 هنگامی که صبح کردیم گروهی نزد من آمدند و مرا به حرکت ترغیب و تشویق نمودند پس با آنان حرکت کردم تا به کربلا رسیدیم. و آنچه را متوکل بما فرمان داده بود انجام دادیم.

 پس پیامبر را در خواب دیدم که فرمودند:

«آیا بتو فرمان ندادم که با آنان خارج مشو و کردارشان را انجام مده؟! ولی قبول نکردی و آنچه انجام دادند، انجام دادی!»

←آنگاه ایشان در خواب سیلی محکمی بر من نواخت و در صورتم آب دهان افکند،

 سپس چهره‌ام همان‌گونه که می‌بینی سیاه گشت و بدنم بحالت اولش باقی ماند.

🔻شیخ طوسی روایت کرده از فضل بن محمد بن عبدالحميد که گفت:

 بر ابراهيم ديزج (یهودی) داخل شدم – و من همسايه‌اش بودم و در بيمارى كه به مرگش انجاميد از او عيادت مى‌كردم- پس او را در بدحالى يافتم.

 او بيهوش بود و پزشك بر بالينش بود.

از حالش پرسيدم و ميان من و او همنشينى و انسى بود كه موجب مى‌شد بمن اطمينان كند و با من راحت باشد. پس حالش را از من پنهان ساخت و به من درباره پزشك اشاره‌اى كرد.

 پس پزشك اشاره او را فهميد و از حالش چيزى بدست نياورد و ندانست كه چه دوايى بنويسد تا او استفاده نمايد. پس برخاست و خارج شد و اتاق خالى گشت.

 سپس از حال او پرسيدم.

 او گفت: بخدا سوگند تو را آگاه مى‌نمايم و از خدا طلب بخشش مى‌نمايم.

 همانا متوكل بمن فرمان داد كه بسوى نينوا بجانب قبر حسين (عليه السّلام) خارج بشويم و آن را شخم زده و آثار قبر او را محو و نابود گردانیم.

هنگام عصر به آن ناحيه رسيديم و همراه ما كارگران و بنّاهايى بودند كه با خود بيل و كلنگ داشتند

🟠به نزد غلامان و يارانم آمدم تا كارگران را به ويرانى قبر و شخم زمين بگمارم، و خود را از خستگى سفر بر زمين انداختم تا بخوابم و مرا خواب در ربوده بود، كه ناگهان سر و صدايى شديد و بلند به گوش رسيد و غلامان مرا بيدار كردند.

 هراسان برخاستم و به غلامان گفتم: شما را چه شده است‌؟

 گفتند: شگفت‌ترين امر است‌.

 گفتم: آن چيست‌؟!!

گفتند: در محلّ‌ قبر، گروهى ميان ما و قبر مانع شده‌اند و بطرف ما تیر پرتاب مى‌كنند!

🟣برخاستم تا حقيقت آن امر را روشن نمايم كه آن را همانگونه كه وصف كردند يافتم و آن حادثه در اولين شب از شبهاى بيض [يعنى سيزدهم ماه] بود.

 سپس گفتم: شما نيز بسويشان تيراندازى كنيد.

 اينان تيراندازى كردند و تيرهايمان بسويمان بازگشت

. پس هيچ تيرى از آنها جز بر كسى كه آن را پرتاب كرده بود فرود نيامد و او را كُشت!

 از اين امر هراسان و ترسان شدم و تب‌ولرز مرا فرا گرفت.

همان وقت از جانب قبر بازگشتم و خود را آماده ساختم كه متوكل مرا به قتل برساند، زیرا درباره قبر حسين (عليه السّلام) تمام آن‌چه را بمن گفته بود به انجام نرساند.

 راوی گويد به او گفتم: از آنچه از متوكل برحذرى كفايت شدى، چون متوكل اوايل ديشب كشته شد، و منتصر قاتلان او را در كشتنش يارى نمود.

 سپس بمن گفت: خبر قتل متوکل را شنيده‌ام ولى به بدنم چيزى رسيده است كه با آن اميدى به زنده ماندن ندارم.

فضل بن محمد  گوید: اين امر در اول روز بود و ديزج روز را به شب نرسانده از دنيا رفت.

👈🏻 سپس شیخ طوسی از ابن خُشَیش و او از ابوالمفضل روایت کرده: منتصر شنيد كه پدرش متوکل، به حضرت فاطمه عليها السّلام ناسزا مى‌گويد‼️سپس از شخصی در این باره پرسيد.

 او گفت: كشتن او واجب است، جز آنكه هركس پدرش را به قتل رساند عمر طولانى نخواهد داشت.

 منتصر گفت: پروايى ندارم چنان‌چه با كشتن او از خدا فرمانبردارى نمايم و عمرم طولانى نگردد. پس او را به قتل رساند و پس از او هفت ماه بیشتر زندگى نكرد.

📘 أمالی، ط_دارالثقافه، ص ۳۲۶ – ٣٢٧

اشتراک گذاری:

مقالات مرتبط

مطالب و مقالات مرتبط

حضرت سکینه سلام‌الله‌علیها نقل می‌کند: پس از چهار روز از اقامت ما در شام، در خواب رؤیایی طولانی د...
نويسنده: محمد يوسفي سيد بحرالعلوم رحمه الله به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در بين راه را...
محمد بن سيرين از تعدادى از بزرگان بصره روايت مى‌كند كه مى‌گفتند:هنگامى كه امير مؤمنان على بن ابى طال...
روزى عثمان در کنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او کمک مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقی...

نظرات کاربران

نظرات و دیدگاه های کاربران عزیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسته بندی ها
روز شمار تاریخ اسلام

1ـ وقوع جنگ صفین روز اول ماه صفر سال 38 هـ .ق. جنگ صفین رخ داد. ماجرا از آن جا

1ـ ورود اسراى اهل بیت‌(علیهم السلام) به مجلس یزید ملعون پس از این كه كاروان اسیران وارد شام شدند، آنان

شهادت حضرت رقیه (سلام الله علیها) دختر امام حسین (علیه السلام) در پنجم صفر سال 61 هـ .ق. شهادت دختر

1ـ شهادت امام حسن مجتبى(علیه السلام) در هفتم صفر (1)سال 50 هـ .ق. و به قولى در بیست و هشتم

وفات سلمان فارسی در هشتم صفر سال 36 هـ .ق. سلمان، بزرگ صحابی رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله

1ـ شهادت عمّار یاسر در جنگ صفین در نهم صفر سال 37 هـ .ق. در جریان جنگ صفین، عمار یاسر

شهادت « محمد بن ابى بكر » روز چهاردهم صفر سال 38 هـ .ق. محمد بن ابی بکر، یکی از

شهادت امام رضا(علیه السلام) بنا بر قولی در این روز در سال 203 هجری در روز سه شنبه امام رضا(علیه

`1 – شهادت اویس قرنى در هجدهم صفر سال 37 هـ .ق. در جریان جنـگ صفین اویـس قرنی به شهادت

حدیث قرطاس و نسبت دادن هذیان به پیامبرخدا صلی‌الله‌علیه‌وآله توسط عمر بن خطاب بزرگ‌ترین مصیبت تاریخ اسلام در روز 24

مأموریت «اسامه بن زید» از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای تجهیز سپاه اسلام رسول گرامی اسلام(صلی

1ـ شهادت جانسوز پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز بیست و هشتم

شهادت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در روز آخـر صفر سـال 203 هـ .ق. هشـتمین اختر تابناک امامت

جستجو کنید