به اسناد مشایخ مصنف رحمه الله آمده است که :
« در آن حالت که اهل بیت را به سرای یزید درآوردند، از فرزندان امیرالمومنین بچگکی چهارساله مانده بود دخترینه و پدر را عظیم دوست داشتی و همیشه به پرسیدی، گفتند که بجایی رفته است و ناگاه درین شب او را در خواب دیده بود از غلبه اشتیاق، چون بیدار شد و پدر را ندید شوقش زیادت شد و چون بدین سرای درآمدند او بی صبری میکرد و میگریست
چون او را بپرسیدند گفت من امشب پدر را در خواب دیدم؛ یا اماه! مرا خبر ده که پدر من کجا رفت که مرا بیش طاقت مفارقت او نمانده است.
چون اهل بیت این سخن را بشنیدند یکبارگی نوحه و فریاد از نهاد ایشان برآمد و هر که با ایشان
بود همه بگریستند.
یزید در خواب غفلت بود بیدار شد از غلبه فریاد و نوحه ایشان بپرسید که حال چیست قصه با او بگفتند،
بفرمود که سر امیرالمومنین حسین را بیارند تا به بیند چون بیاوردند و در پیش او نهادند، دخترک بپرسید که : این چیست؟
گفتند : سر پدر تو!
چون این سخن بشنید بلرزید و تبش گرفت و فرمان یافت و این از مناکیر و قبایح یزید بود لعنه الله.»
📜کنزالغرائب فی قصص العجائب – برگ ۱۲۶- تالیف قاسم بن محمد مذمکینی در سال ۷۳۷ه-ق – به کتابت محمد بن احمد بن حسن حافظ به سال ۸۸۲ه-ق – نسخه خطی کتابخانه ملی فرانسه به شماره ۹۹
برای دیدن تصاویر در اندازه اصلی روی آن راست کلیک کرده و در پنجره جدید باز کنید

